|
نقد و نظر ۳۷:
دوست گرامی و نادیده ای در ضمن پاره ای یادداشتها
ملاحظات انتقادی ارزشمندی در خصوص مقاله "درباره اقلیتهای
جنسی" مطرح کرده است. متن یادداشتهای ایشان را (که در
قالب ایمیل به دست من می رسیده است) به همراه پاسخهای من می
توانید در اینجا بیابید:
نقد
و نظر ۱
امیدوارم که این مباحثات ادامه یابد. در این صورت دنباله
آن مباحث را نیز برای استفاده خوانندگان علاقه مند در این قسمت
دسترس پذیر خواهم کرد.
آرش
سپاس: لوگوی
فارسی در صفحه ورودی این سایت کار دوست هنرمندم آقای شعیب
ابوالحسنی است. از لطف ایشان سپاسگزارم.
نقد و نظر۳۶:
دوست
گرامی آقای حجت الله نیکویی در ادامه نقد خوبی که در بخش ۳۵
این صفحه آمده است ملاحظات سودمند دیگری را نیز مطرح کرده اند
که متن نوشته ایشان و پاسخ مرا می توانید در اینجا بیابید:
نقد پاسخ
نقد و نظر۳۵:
نقد بسیار خوب
دیگری نیز بر مقاله "کذب در کلام وحیانی " دریافت کرده ام که
به نظرم بسیار مفید و آموزنده است. این نقد
و پاسخ مرا می توانید در اینجا بیابید:
نقد
پاسخ
نقد و نظر ۳۴:
یکی از دوستان فاضل در یادداشت
زیر پاره ای ملاحظات انتقادی را در خصوص مقاله "کذب در کلام
وحیانی " مطرح کرده اند که به نظرم حاوی نکات بسیار سودمندی
است. نقد ایشان و پاسخ مرا می توانید در اینجا بیابید:
نقد
پاسخ
نقد و نظر ۳۳:
مقاله اخیر من تحت عنوان "ملاحظاتی درباره نقش اخلاقی دولت آمریکا در
جامعه بین المللی" نقدهایی برانگیخت. از جمله آقای علی کشتگر
نکاتی را درباره مضمون آن مقاله بیان داشته اند. نقد آقای کشتگر
و پاسخ من به ملاحظات ایشان را می توانید در اینجا بیابید:
نقد
پاسخ
نقد و نظر يك دوست ۳۲:
جناب
آقای دکتر نراقی، درباره مقاله اخیرتان "ملاحظاتی درباره نقش اخلاقی
دولت آمریکا" سؤالاتی به نظرم رسید که امیدوارم با یاری شما پاسخی برای
آنها بیابم:
اوّل آنکه، مثال آقای الف حداکثر نشان می دهد که اصل امداد در روابط
شخصی ما انسانها صادق است. اما از این مثال نمی توان نتیجه گرفت
که این اصل در روابط بین الملل هم صادق است. شما چطور از صدق و
اعتبار این اصل در روابط شخصی صدق و اعتبار آن را در روابط بین الملل
نتیجه گرفتید؟
دوّم آنکه، سابقه دولت آمریکا در مسأله نقض حقوق بشر بسیار سیاه است، و
همیشه حقوق بشر را بهانه نقض حقوق ملّتها و سوء استفاده های اقتصادی و
سیاسی خودش کرده است. آیا در این شرایط درست است که دست کمک به
سوی چنین دولتی دراز کنیم، و به این ترتیب به او جواز دخالت و ظلم
بیشتر بدهیم؟ بگذارید از مثال خودتان استفاده کنم: فرض
کنید که آقای الف یک جانی خطرناک است، و می خواهد دخترک را از غرق شدن
نجات بدهد تا بعد به او تجاوز کند، یا او را زیر شکنجه بکشد، یا اصلاً
می خواهد پس از آنکه او را از غرق شدن نجات داد تا پایان عمر او را
برده خود بکند. آیا در این حالت دریافت کمک از آقای الف به سود
آن دخترک است؟ آیا در این شرایط مرگ به آن زندگی پر از ذلت و
خواری شرف ندارد؟ ما ایرانیها هنوز خاطره کودتای ۲۸ مرداد و ساقط
شدن دولت ملّی دکتر مصدق را توسط آمریکاییها فراموش نکرده ایم.
آیا جنایاتی از این دست که صدها نمونه آن در سراسر جهان توسط آمریکا
انجام می شود کافی نیست تا نشان دهد که دولت آمریکا صلاحیت کمک کردن به
قربانیان نقض حقوق بشر را ندارد، و قربانیان نقض حقوق بشر بهتر است تا
آنجا که می می توانند از آمریکا و کمکهای به اصطلاح بشردوستانه اش که
به قصد فریب و سوء استفاده است، دوری کنند؟
با آرزوی موفقیت و سلامت برای شما
ر. ن. ۲۹آبان ۱۳۸۶
حاشيه اى بر ملاحظات فوق ۳۲:
دوست گرامی،
سلام-
از پرسشهای خوبتان سپاسگزارم. در پاسخ نکاتی به
نظرم می رسد که مایلم با شما در میان بگذارم. خوبست که پیش از
پرداختن به نکته های شما یکبار دیگر لبّ ادعا و استدلال خودم را در آن
مقاله خلاصه کنم:
ادعای اوّل- اصل امداد اصل اخلاقی معتبری است، و شهود اخلاقی ما به نفع
آن فتوا می دهد. یعنی شهود اخلاقی ما حکم می کند که هرکجا شما می
توانید بدون آنکه رنج و زیان مهمی را متحمل شوید، رنج و زیانی مهم و
عظیم را از دیگری دفع کنید، اخلاقاً موظف به این کار هستید.
ماجرای آقای الف و دخترک نشان می دهد که چگونه شهود اخلاقی ما اصل
امداد را تأیید می کند. در این شرایط حق قربانی نسبت به کمک ناظران از
نوع "حقوق تکلیف آور" است، یعنی اثبات آن برای قربانی به معنای اثبات
وظیفه و تکلیفی واجب بر دوش ناظران است. در این شرایط هر ناظری
که می داند و می تواند اخلاقاً مسؤول است، خصوصاً ناظرانی که از
امکانات امدادرسانی بیشتری برخوردارند یا در پدید آمدن شرایط ناگوار
قربانی مستقیم یا غیر مستقیم مسؤولند، وظیفه مضاعفی بردوش دارند.
ادعای دوّم- حرکت از سطح شخصی به سطح جمعی و بین المللی تغییری در
اعتبار اخلاقی اصل امداد به وجود نمی آورد.
ادعای سوّم- دولت آمریکا بیش از سایر دولتهای جهان نسبت به کمک رسانی
به قربانیان نقض حقوق بشر اساسی مسؤول است، زیرا (اوّلاً) بسی بیش از
سایر دولتها به منابع و امکانات کمک رسانی دسترسی دارد؛ (ثانیاً) در
بسیاری موارد مستقیم یا غیر مستقیم در پدید آمدن وضعیت ناگوار قربانیان
نقض حقوق بشر مسؤول بوده است.
به نظر می رسد که من و شما هر دو درباره ادعای اوّل با یکدیگر موافق
هستیم. بنابراین، کانون تبادل نظر ما قاعدتاً ادعاهای دوّم و
سوّم است.
در خصوص ادعای دوّم به گمانم حق با شماست که از این مقدمه که (۱) "حکم
الف در روابط شخصی صادق است" مطلقاً نتیجه نمی شود که (۲) "حکم الف در
روابط بین الملل نیز صادق است." اما من هم مطلقاً چنان ادعایی
نکرده ام. ادعای من این است که شهود اخلاقی ما قویّاً اصل امداد
را تأیید می کند- هم در سطح شخصی و هم در سطح بین الملل. در سطح
بین المللی هم اگر شما می توانید بدون تحمل رنج یا هزینه زیاد رنجی
عظیم را از انسانهای دیگر دفع کنید از حیث اخلاقی موظفید که این کار را
بکنید. اگر انسانهای بیگناهی در سومالی از فرط گرسنگی در حال مرگ
هستند، و شما یا دولت متبوعتان می توانید با صرف هزینه ای اندک جان
شمار زیادی از آنها را نجات دهید، آنگاه بر شما و دولت متبوعتان فرض
است که جان آن افراد را نجات دهید. چه فرقی است میان آن دخترک که
آقای الف می توانست به هزینه یک کت و شلوار جانش را نجات دهد، و
۳۰
هزار کودک فقیری که هر روز در سراسر دنیا از بیمار اسهال می میرند، و
برای پیشگیری از مرگشان فقط یک بسته الکترولیت به قیمت تقریبی
۵۰ سنت
لازم است (پولی کمتر از قیمت یک آدامس)؟ اگر شما فکر می کنید که
آقای الف وظیفه داشت آن دخترک را نجات دهد، به گمان من لاجرم
باید بپذیرید که من و شما هم وظیفه داریم جان آن کودک سومالیایی را
نجات دهیم. صرف اینکه بنده و شما در کشوری غیر از سومالی زندگی
می کنیم هیچ تأثیری در مسؤولیت اخلاقی ما ندارد. وقتی که من در
ماه صد دلار صرف هزینه های غیرضروری زندگی خود می کنم در عین آنکه می
توانم با آن صد دلار جان دهها کودک را نجات دهم، چه تفاوتی میان من و
آقای الف وجود دارد (در این مورد به آمارهای تکان دهنده یونیسف مراجعه
کنید تا ببینید که زندگی ما تا چه اندازه به رفتار آقای الف شبیه است.
پیتر سینگر در مقاله بسیار درخشانی سالها قبل بر مبنای استدلالی مشابه
بخوبی نشان داد که زندگی به ظاهر معصومانه ما تا چه حدّ غیر اخلاقی
است.) به بیان کلّی تر، فاصله ها یا مرزهای قراردادی سیاسی هیچ تغییری
در اعتبار یا عدم اعتبار حکم اخلاقی اصل امداد به وجود نمی آورد.
اگر کسی خلاف آن را معتقد است، در آن صورت مسؤولیت اقامه برهان با
اوست. هرکجا که شهود اخلاقی جمعی ما بر حکمی قرار می گیرد، پذیرش
و تصدیق آن حکم موّجه است، مگر آنکه خلاف آن ثابت شود. بنابراین،
آن کسانی که مدعی اند اصل امداد در سطح بین الملل اعتبار خود را از دست
می دهد، وظیفه دارند که برای ادعا خود استدلال کنند نه کسانی که آن اصل
را در سطح بین الملل نیز معتبر می دانند. بنابراین، پرسش روشن من
از شما این است: آیا به نظر شما ارزش جان انسانها از یک قلمرو
سیاسی به قلمرو سیاسی دیگر تغییر می کند؟ آیا اگر آن دخترک
همسایه شما باشد ارزش جانش بیشتر از دخترکی است که در سوی دیگر این کره
خاک زندگی می کند؟ آیا به نظر شما در سطح بین الملل اگر شما می
توانید بدون تحمل رنج و زیانی جدّی رنجی عظیم را از دوش انسانهایی دیگر
بردارید، در قبال ایشان مسؤول نیستید؟ اگر کسی معتقد است که
مرزهای جغرافیایی و سیاسی یکباره می تواند در ارزش انسانها تفاوت ایجاد
کند، یا به محض آنکه از سطح شخصی به سطح بین المللی وارد می شویم تکلیف
اخلاقی ما نسبت به رنج انسانهای دیگر ساقط می شود، در آن صورت این
وظیفه آن فرد است که توضیح دهد چگونه چنان تحوّل اخلاقی شگفت انگیزی رخ
می دهد.
اما پاسخ من به نکته شما در خصوص ادعای سوّم ساده و روشن است.
تمام استدلال من نهایتاً به این نتیجه می انجامد که قربانیان نقض حقوق
بشر اساسی نسبت به کمک جامعه جهانی (از جمله دولت آمریکا) صاحب حق
تکلیف آورند. یعنی کمک کردن به ایشان از نوع احسان به فقرا نیست،
از نوع احقاق حق و اقامه قسط است. هر کجا که حقوق اساسی گروهی از
انسانها نقض می شود بی درنگ تمام کسانی که از آن فاجعه آگاهند و می
توانند از آن قربانیان حمایت کنند، اخلاقاً مکلف می شوند که کمک خود را
عرضه کنند. این تکلیف تحت هیچ شرایطی از دوش طرف مکلف ساقط نمی شود مگر
آنکه طرف صاحب حق خود آزادانه و با رضایت خاطر از حق خویشتن صرفنظر کند
و طرف مکلف را از زیر بار آن تکلیف معاف دارد. این مثل آن است که
من پولی را از شما وام گرفته باشم. در این صورت شما نسبت به
بازپرداخت آن وام حق تکلیف آور دارید، یعنی شما حق دارید که سر موعد
مقرر پول خود را از من مطالبه کنید، و من هم مکلف هستم که در آن زمان
پول شما را بازگردانم. در شرایطی که من می دانم موعد بازپرداخت
رسیده است، و از عهده ادای وام خود هم برمی آیم، هیچ چیزی تکلیف ادای
وام را از دوش من برنمی دارد جز آنکه شما خود از حق خود درگذرید و آن
وام را به من ببخشید. حال فرض کنید که من در طول سالهای گذشته
همیشه به شما ظلم می کرده ام، یا اکنون شما را تهدید می کنم که اگر پول
خود را مطالبه کنید فرزندتان را می دزدم، یا محل کسب و کار شما را آتش
می زنم. آیا به نظر شما این امور تکلیف مرا در قبال شما منتفی می
کند؟ فرض کنید کسی به شما گفت که این فرد بدهکار آدم شرور و
پلیدی است، و اگر وام خود را بپردازد هزار و یک گرفتاری بدتر برای شما
بوجود می آورد. فرض کنید که این سخن درست است: فرد بدهکار واقعاً انسان
شریری است، و اگر وام خود را ادا کند هزار و یک گرفتاری تازه برایتان
بوجود می آورد. آیا این بدان معناست که دیگر تکلیف از دوش آن فرد
برداشته شده و او دیگر موظف نیست وام شما را بپردازد؟ کاملاً
روشن است که پاسخ منفی است. نفس اینکه آن فرد شریر است، یا به
شما آسیب می زند، وظیفه ای را که در قبال شما دارد منتفی نمی کند.
البته ممکن است شما نهایتاً به این جمع بندی برسید که تحت این شرایط
مصلحت آن است که از دریافت پول خود چشم پوشی کنید، یا بکلّ آن را به وی
ببخشید. این حق شماست که از حق خود استفاده کنید، یا استفاده از
آن را به بعد موکول کنید، یا از آن حق چشم پوشی کنید، یا اساساً آن را
به دیگری واگذار نمایید. شرارت فرد بدهکار، یا سوءاستفاده های
احتمالی بعدی او مطلقاً او را از وظیفه ای که در قبال شما دارد معاف
نمی کند. نفس اینکه کسی به تکالیف اخلاقی خود عمل نمی کند، آن
تکالیف را از عهده او ساقط نمی نماید.
لطفاً مرا همچنان از تأملات و نکته یابی های ارزنده تان آگاه کنید.
زنده باشید
آرش ۲۲ نوامبر
۲۰۰۷
سپاس:
دوستان
ارجمند در سایت روزآنلاین درشماره سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ (۶ مارچ ۲۰۰۷)
مقاله اخیر مرا تحت عنوان "حقوق بشر و نسبیت گرایی فرهنگی" منتشر کرده
اند. از لطف ایشان سپاسگزارم. اصل مقاله را می توانید در
قسمت مقالات این سایت بیابید.
سپاس:
دوستان
ارجمند در روزنامه
"تهران امروز" در شماره
۱۷ بهمن ۱۳۸۵ یادداشتی را از این بخش سایت تحت عنوان "حقیقت و ناباوری
ذهن" منتشر کرده اند. از لطف ایشان سپاسگزارم. متن آن مطلب
را می توانید در اینجا
ملاحظه نمایید.
سپاس:
دوستان
ارجمند در روزنامه "آینده نو" در شماره یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵ مقاله
مرا تحت عنوان "آیا نان و امنیت بر آزادی مقدم است؟" منتشر کرده اند.
متن آن را می توانید در
اینجا
ملاحظه کنید. به سهم خود از لطفی که در انتشار آن ورزیده اند
سپاسگزارم.
نقد و
نظر۳۱:
اخیراً
یادداشتی درباره مقاله "درباره تکامل تجربه دینی" دریافت کردم که متن
آن را می توانید در
اینجا
ببینید. حاشیه کوتاه من بر این مطلب هم در
اینجا
قابل دریافت است.
سپاس:
دوستان
ارجمند در سایت "روزآنلاین" در شماره پنج شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۵ مقاله اخیر
من تحت عنوان "آیا نان و امنیت بر آزادی مقدم است؟" را با حذف ارجاعات
آن منتشر کرده اند. به سهم خود از لطفی که در انتشار آن ورزیده
اند سپاسگزارم. متن کامل مقاله را می توانید بر روی سایت من در
بخش مقالات بیابید.
نقد و نظر
یک دوست ۲۹:
دوست ارجمندی درباره مقاله "آیا
اخلاق متکی به دین است؟" یادداشتی تحلیلی متضمن پاره ای نکات انتقادی
سودمند نوشته اند. نقد ایشان و پاسخ مرا می توانید در اینجا
بخوانید:
نقد
پاسخ
یک خبر
تأسف آور
ظاهراً چندی پیش گروهی از
دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد متن سخنرانی مرا در دانشگاه UCLA
تحت عنوان "اسلام و اقلیتهای جنسی" در نشریه دانشجویی خود منتشر کرده
اند. متأسفانه ظاهراً بسیج دانشجویی آن دانشگاه از دست اندرکاران
آن نشریه به کمیته انظباطی شکایت برده و خواهان مجازات آن دانشجویان
شده است. امیدوارم کمیته انظباطی دانشگاه به وظیفه خود به عنوان
بخشی از یک نهاد علمی بدرستی عمل کند و دست اندرکاران آن نشریه را
بواسطه عزم صادقی که در طرح پاره ای از دشوارترین مسائل اخلاق معاصر
ورزیده اند، مورد شماتت یا تنبیه قرار ندهد. همچنین امیدوارم که
دانشجویان معترض نیز اعتراض خود را در قالب بحث و استدلال منطقی که
همانا شیوه جدال احسن است، عرضه کنند، و از تمسک به شیوه هایی که با
شأن دانش پژوهان و نهادهای علمی مغایر است بپرهیزند. خبر مربوط
به این واقعه را می توانید در سایت زیر مطالعه کنید:
http://mirdamadi.debsh.com
سپاس:
اخیراً
روزنامه "اعتماد ملّی" مقاله مرا تحت عنوان "آیا اخلاق متکی به دین
است؟" منتشر کرده است. متأسفانه متن
منتشر شده متضمن افتادگیها و اغلاط بعضاً فاحش است. به هرحال به
سهم خود از ایشان سپاسگزارم. مطلب روزنامه اعتماد ملّی را می
توانید در اینجا مطالعه کنید:
بخش اوّل
بخش دوّم
نقد و نظر
یک دوست ۲۸:
سلام آرش
مقاله ات رو در مورد همجنسگرایی
خووندم و می خواستم یک نکته بهش اضافه کنم: من فکر می کنم تمام
استدلالهایی که تو مطرح کردی را می شد در مورد دزدی یا دروغ یا تجاوز
یا هرکار دیگه که اصولاً قبیح دونسته می شه مطرح کرد، تمام این
استدلالها رو که آیا غیر طبیعی هستن یا اگر هستند آیا غیر طبیعی بودن
غیر اخلاقیه یا نه. نکته ای که فکر می کنم توی نوشته ات باید
بیشتر روش تأکید بشه در نهایت اینه که اصولاً معیار غیر اخلاقی بودن
چیه. که فکر می کنم بیشتر برمی گرده به حقوق سایرین و اصولاً
کاری که موجب آزار سایرین می شه احتمالاً غیر اخلاقیه (من نمی دونم
خودم)، ولی تأکیدم روی اینه که اصولاً آخرش برمی گرده به اینکه زندگی
شخصی مردم مربوط به خودشونه.
شاد باشی
مراد
حاشيه اى بر ملاحظات فوق ۲۸:
مراد عزیز
سلام،
سپاسگزارم که رأی و نظر خود را
با من در میان نهادی. در خصوص یادداشت خوبت چند نکته به نظرم می
رسد که مایلم به اختصار با تو درمیان بگذارم.
اولاً- من مطمئن نیستم که
استدلالهای من در مقاله "اقلیتهای جنسی" بر مواردی چون دزدی، تجاوز به
عنف، دروغگویی و امثال آنها قابل اطلاق باشد. ساختار کلّی بحث
من، همانطور که لاجرم به یاد داری، از این قرار بوده است: کسانی
برای تقبیح رفتارهای همجنس گرایانه دلایلی عقلی را مطرح کرده اند، و من
کوشیده ام نشان دهم که آن دلایل از تحکیم مدعای ایشان ناتوان است.
برای مثال، مهمترین دلیلی که سنتاً در تقبیح اخلاقی رفتارهای همجنس
گرایانه اقامه شده است این است که رفتارهای همجنس گرایانه غیرطبیعی، و
لذا غیر اخلاقی اند. در حدّی که من می دانم مخالفان رفتارهایی
مانند دزدی، دروغگویی، یا تجاوز به عنف هرگز مدعی نشده اند که آن
رفتارها "غیرطبیعی" و لذا اخلاقاً ناپسند هستند. ایشان برای
ناروایی اخلاقی این رفتارها دلایل دیگری ارائه کرده اند. برای
مثال، گفته اند که دزدی ناپسند است زیرا دزد حقّ مالکیت فرد مالک را
نقض می کند، یا دزدی بد است زیرا شیوع آن مغایر نظم و مصلحت جامعه است
(تحلیل فایده گرایانه)، یا دزدی بد است زیرا عقلاً نمی توان آن را به
صورت قانونی کلّی درآورد (تحلیل کانت)، یا چیزهایی از این قبیل.
پاره ای از دوستان نکته مورد
نظر تو را به نحو دیگری بیان کرده اند. به اعتقاد ایشان ما به همان نحو
که از رفتارهای همجنس گرایانه دفاع کرده ایم می توانیم از رفتارهایی
مثل دزدی، تجاوز به عنف، دروغگویی، و امثال آنها نیز دفاع کنیم، به این
معنا که می توانیم نشان دهیم دلایل عقلی که برای تقبیح آن رفتارها
اقامه شده است نیز نا استوار است. به گمان من این ادعا مبتنی بر
نوعی بدبینی عمیق نسبت به توانمندیهای عقل است. در حدّی که من می
دانم ما دلایل عقلی استوار و قابل دفاعی در تقبیح رفتارهایی مانند
دزدی، سکس با کودکان، تجاوز به عنف، کشتن انسانهای بیگناه، فریبکاری، و
امثال آنها داریم. اگر کسی مدعی است که آن دلایل مخدوش و
نااستوارند، بر او فرض است که ادعای خود را مستدلاً اثبات کند.
مسلماً این فرد نمی تواند ادعا کند که چون من نشان داده ام دلایل عقلی
تقبیح رفتارهای همجنس گرایانه نا استوارند بنابراین دلایل مربوط
به (مثلاً) تقبیح سکس با کودکان نیز نا استوار است. این موضوعات
کاملاً مستقل از یکدیگرند، و دلایل هریک باید در جای خود و مستقلاً
مورد بررسی قرار بگیرد، و نتایج حاصل از تأمل در یک مورد خاص را مطلقاً
نمی توان به موارد دیگر تعمیم داد. این مثل آن می ماند که من
برای تو ثابت کنم که فلان دوست تو در خفا به اعتمادی که نسبت به او می
ورزیده ای خیانت کرده است، و لذا در خور دوستی تو نیست. فرض کن
که حق با من است. آیا اکنون تو مجازی که بگویی چون معلوم شد که
این دوست من بی وفا و خیانت پیشه بوده است، بنابراین تمام دوستان دیگر
من هم بی وفا و خیانت پیشه اند؟ به گمانم پاسخ آشکارا منفی است.
تکلیف هر کس را باید مستقلاً وارسی کرد. بنابراین، از این ادعا
که دلایل عقلی استواری در تقبیح اخلاقی رفتارهای همجنس گرایانه وجود
ندارد (به فرض صحت) نمی توان نتیجه گرفت که هیچ دلیل عقلی استواری در
تقبیح دزدی، تجاوز به عنف، دروغگویی و امثال آنها وجود ندارد.
ثانیاً- من با تو موافقم که یک
شیوه خردپسند در دفاع از حقوق اقلیتهای جنسی این است که میان سپهر
عمومی و خصوصی زندگی انسانها تفکیک قائل شویم، و کار افراد را در سپهر
خصوصی به خود ایشان وانهیم. این رویکرد، خصوصاً وقتی مسأله حقوق
قانونی و حدّ دخالت قانون در زندگی افراد مطرح است (با تمام دشواریهایی
که دارد)، رویکرد قابل دفاعی به نظر می رسد. اما نباید از یاد
ببریم که پرسش اصلی من در آن مقاله بررسی شأن اخلاقی رفتارهای
همجنس گرایانه بوده است. اینکه مناسبات همجنس گرایانه را (مادام
که مبتنی بر توافق طرفینی باشد) امری خصوصی بدانیم، ممکن است مشکل
قانون و قانونگذاران را حلّ کند، اما مشکل اخلاقی را حل نمی کند.
برای آنکه کاملاً ممکن است پاره ای از رفتارهای ما در حریم خصوصی
اخلاقاً ناروا باشد. فرض کن که کسی در حریم خصوصی مناسباتش شریک
زندگی خود را مورد بی مهری قرار دهد، به نیازهای عاطفی و روحی او بی
توجهی کند، از پاره ای نقاط ضعف و آسیب پذیر او سوء استفاده کند، و
غیره. در این حالت فرض کن که طرف مقابل (به هر دلیلی) این
رفتارهای نامهربانانه و (به یک معنا) خشونت آمیز را تاب آورد.
آیا می توانیم به صرف اینکه آنچه در میان آنها می گذرد به حریم خصوصی
ایشان تعلق دارد، و طرف مقابل نیز به هر دلیلی به آن رفتارها تن داده
است، آن رفتارهای نامهربانانه و خشونت آمیز را اخلاقاً موّجه بدانیم؟
من تردید دارم. به بیان دیگر، ما در حریم خصوصی خود هم می توانیم
مرتکب رفتارهای اخلاقاً ناشایست شویم. البته قانون حق دخالت در
این موارد را ندارد، اما این امر چیزی از غیر اخلاقی بودن آن رفتارها
نمی کاهد. بنابراین، صرف آنکه رفتاری به حریم خصوصی تعلّق دارد،
ناروایی اخلاقی آن را (به فرض آنکه اخلاقاً ناروا باشد) منتفی نمی کند.
من مایل بودم در آن مقاله استدلال کنم که ما دلیلی بر غیر اخلاقی بودن
رفتارهای همجنس گرایانه نداریم، نه اینکه این رفتارها ممکن است اخلاقاً
ناشایست باشند، اما مادام که در خلوت افراد رخ می دهند می توانیم چشم
خود را بر آنها ببندیم.
ولی اگر مقصود تو این باشد که در قلمرو مناسبات انسانی مادام که رفتاری
ناقض حق دیگری نباشد، دلیلی برای قبح اخلاقی آن وجود ندارد، و در روابط
همجنس گرایانه مبتنی بر توافق طرفینی چون این شرط حاصل است، بنابراین،
این رفتارها را نباید اخلاقاً ناروا دانست، در آن صورت به گمانم تا حدّ
زیادی حق با تو باشد. اما تصدیق این نکته به تنهایی کافی نیست.
برای آنکه مخالفان رفتارهای همجنس گرایانه مدعی اند که رفتارهای همجنس
گرایانه بنابه دلایل دیگری اخلاقاً ناروا هستند. بنابراین، حتّی
اگر معلوم شود که این رفتارها حقّ هیچ طرفی را ضایع نمی کنند، باز هم
ممکن است این رفتارها را اخلاقاً ناروا بدانند. زیرا فرض کن فردی
معتقد باشد که این رفتارها "غیرطبیعی" اند و (بنابه فرض) رفتارهای
غیرطبیعی، غیر اخلاقی هستند، در این صورت این رفتارها (به فرض غیرطبیعی
بودن) غیر اخلاقی اند، ولو هیچ حقّی را نقض نکنند.
از سوی دیگر، این نظریه که امر
الف اخلاقاً نارواست اگر و فقط اگر حقی از حقوق دیگران را نقض کند،
دشواریهای خاص خود را دارد که باید برایشان چاره ای اندیشید. برای
مثال، فرض کنیم که من در نهایت سلامت عقل از تو می خواهم که به خانه من
بیایی و مرا به قتل برسانی. و تو نیز پیشنهاد مرا می پذیری و مرا
به قتل می رسانی. در اینجا من به تو این اختیار را داده ام که
جان مرا بگیری، و تو نیز به عنوان دوست من این پیشنهاد را پذیرفته ای.
آیا در این صورت این کار تو اخلاقاً رواست؟ پاسخ به این پرسش
دشوار است. در اینجا ظاهراً تو حقی از حقوق مرا نقض نکرده
ای، زیرا من در کمال صحت عقل به تو اجازه داده ام که مرا بکشی (یعنی از
"حق کشته نشدن خود" در برابر تو چشم پوشی کرده ام). درباره ی خودکشی
چه می توان گفت؟ آیا اگر من خودم به اختیار خود را بکشم، کاری
اخلاقاً ناروا کرده ام؟ آیا ممکن است کسی حقی را که یکسره به
خودش متعلّق است نقض کند؟ آیا حقوق مربوط به من (مثل، حق حیات،
حق تصمیم گیری درباره آنچه بر و در بدن من می گذرد، و...) تماماً و
بدون قید و شرط به من متعلّق است، و من اخلاقاً مجازم هر کاری که می
خواهم با آن حقوق بکنم؟ برای مثال، آیا من اخلاقاً حق دارم به
دیگری اجازه دهم مرا به بردگی بگیرد؟ اینها پرسشهای دشواری
است که با بحث ما مربوط است اما پاسخ به آنها محتاج تأملی ژرفتر در
مبادی علم اخلاق است.
لطفاً مرا همچنان از نکته
یابیهای خوبت بهره مند کن.
زنده باشی
آرش
۱۴ مارچ ۲۰۰۶
نقد و نظر
۲۷:
درشماره ۲ فصلنامه "مدرسه" مقاله ای به قلم خانم
اعظم پویا در نقد مقاله "بازخوانی نظریه سروش درباره ی تجربه نبوی و
بسط آن" منتشر شد. نقد ایشان و پاسخ مرا می توانید در اینجا
بیابید: نقد
پاسخ
نقد و نظر
۲۶:
اخیراً نقدی درباره ی مقاله
"اقلیتهای جنسی" به قلم آقای مصطفی حسینی طباطبایی دریافت کرده ام.
نقد ایشان و پاسخ مرا می توانید در اینجا مطالعه کنید:
نقد
پاسخ
سپاس:
روزنامه ایران به
مناسبت عید قربان مقاله "گفتاری درباره حج از منظر عارفان" را منتشر
کرده است. از لطف دوستان ارجمندی که دست اندرکار صفحه
اندیشه روزنامه ایران هستند سپاسگزارم. مطلب ایران را می توانید
در اینجا ببینید:
۱
و
۲
نقد و نظر
۲۴:
سلام آقای نراقی
مقاله شما راجع به اینکه آیا اخلاق متکی به دین
است راخواندم چند نکته به نظرم رسید می گویم:
اول اینکه عبارت شهود اخلاقی که
فرمودید مبهم است نه اینکه توضیح شما مبهم باشد بلکه فی نفسه فرضش مبهم است
زیرا مستلزم فرض چیزی مثل وجدان در آدمی است که خود
نیاز به اثبات دارد گویا شما آن را اصل موضوعه
فرض فرموده اید.
ثانیا مثالهای شما کمی با احساس گرایی
آمیخته است و این خواننده
مبتدی را بیش از آنکه به فکر وادارد به قبول بی
فکرانه بحث رهنمون می شود.
نکته بعدی اینکه مثالهای شما صورت عکس هم دارد
یعنی
مثالهای شما فقط برای انسان مدرن تحت
تعلیم اخلاقی شاید قابل قبول باشد بعضی از
قبایل آدمخوار که نزدیک شما هم هستند یعنی در آمازون
آنها را چه می گویید که به راحتی آدم می خورند ککشان هم
نمیگزد. باور ندارید یک سر تشریف ببرید ببنید.
البته فیلمهای مستندش
است.
نکته بعدی اینکه آقا یک پیش زمینه فکری
بدی از اشعریها در ذهن متفکران شیعه است دیگر
هرچه اشعری
گفته را باطل فرض می کنند. اینکه نشد تفکر. کجا حسن وقبح
اخلاقی [عقلی؟] است؟ کی گفته عقل خوب وبد رامی
فهمد؟ عقل اگر
می فهمید که قضیه حل بود. بله انسان تحت تعلیم
اخلاقی بر
اثر ملکه شدن عادات اخلاقی درک اخلاقی می
یابد. ولی انسان حی بن یقظانی از کجا باید
بفهمد خوب و بد چیست؟ مثالهای بیشمار در تاریخ
وجود دارد که ثابت می کند فرض
وجدان برای آدمی کار بیهوده است، حالا چه کانت گفته
باشد یا هر
کس دیگه. آقا تحت تاثیر تبلیغات نباشید کانت خودش وقتی اخلاق
می نوشت باور کنید یک نظرشم این بوده که یک
چیزی بگوید خلاف تعلیمات کلیسایی
باشد به مذاق روشنفکری قرن هجدهمی خوش بیاید.
من با تعدادی از دوستان در دوره دکتری دانشگاه تهران در روی
این مسایل کار زیاد کرده ایم قضیه به این
راحتی هم نیست که همه چیز را به عقل وا گذارد.
م. محمودی ۷ ژانویه ۲۰۰۶
حاشیه ای
بر ملاحظات فوق ۲۴:
جناب آقای محمودی
سلام،
از نکته یابی هایتان سپاسگزارم. من
نیز مایلم پاره ای ملاحظات را با شما درمیان بنهم: (۱)
من بدرستی نمی دانم که مقصود شما
از "وجدان" یا "شهود" اخلاقی چیست. بنابراین، نمی توانم بدقت درباره
امکان یا عدم امکان اثبات آن اظهار نظری
کنم. من به طور کلی تعبیر
"شهود" را به این معنا به کار برده ام که در
پاره ای موارد عقل سلیم صدق پاره ای از
گزاره ها را بدون ارجاع به قرائن و
ادله در می یابد. البته این بدان معنا
نیست که آن گزاره ها لزوماً صادق
باشد. به بیان دیگر، "شهودات اخلاقی"
به معنای مورد نظر بنده، تحت شرایط
معین، قابل جرح و تعدیل است. (روشن
است که این معنای از "شهود اخلاقی"
لزوماً به نظریه "شهودگرایی اخلاقی" نمی انجامد.) از جهاتی "شهود
اخلاقی"
مثل "شهودات عقلی" است. برای مثال،
قاعده ی منطقی "وضع مقدم" را نمی توان
اثبات کرد. اما شهود عقلی ما به نفع
آن حکم می دهد. به گمان من پاره ای
از احکام اخلاقی نیز چنان شأنی دارند.
یعنی صدق آنها بدون ارجاع به ادله
و قرائن تصدیق پذیر می نماید. مثالی
که من در مقاله مورد بحث آوردم (یعنی
گزاره "شکنجه طفلی بیگناه تا سرحد مرگ صرفاً
برای خنده و سرگرمی اخلاقاً
نارواست") فقط یک نمونه از آن موارد است.
به گمان من کسی که معنای این
گزاره را بفهمد لاجرم صدق آن را نیز تصدیق
خواهد کرد. البته ممکن است
آدمهای پلید یا بیماری هم در این عالم یافت
شوند که از انجام هیچ جنایتی
ابا ندارند. اما نفس اینکه کسانی فعل
الف را مرتکب می شوند، بخودی خود
نشان نمی دهد که "پس فعل الف اخلاقاً
رواست." ما قاعده وضع مقدم را معتبر
می دانیم، اما چه بسا کسانی در این عالم
یافت شوند که آن قاعده را به هیچ
بگیرند. نفس اینکه کسانی آن قاعده را
نقض می کنند نشان نمی دهد که "پس آن
قاعده باطل و نامعتبر است"، بلکه فقط نشان
می دهد کسانی که آن قاعده را
نقض می کنند کاری خلاف خرد انجام می دهند.
بر همین قیاس، فرض کنیم کسانی
به واقع در این عالم کودکی بیگناه را تا
سرحد مرگ صرفاً برای خنده و
سرگرمی شکنجه کنند، آیا از این امر باید
نتیجه بگیریم که "پس شکنجه آن
کودک تحت آن شرایط اخلاقاً بلامانع است"؟
در حدی که من در می یابم، چنان
نتیجه ای مطلقاً از آن مقدمه حاصل نمی شود.
(۲) در مقاله مورد بحث، من البته فقط
درباره ی یکی از آموزه های مکتب
اشعریت بحث کردم. یعنی نظریه اخلاق
ایشان را مورد بررسی قرار دادم. اگر
استدلالهای من در آن نوشته درست باشد، در آن
صورت لاجرم باید موضع ایشان
را در این مورد خاص به دیده تردید بنگریم.
ولی البته آشکار است که رد
ادعای ایشان در یک مورد خاص به معنای بطلان
آرای ایشان در موارد دیگر
نیست. (۳)
در حدّی که من در می یابم، عقل تنها
وسیله ما در شناخت خود و بد
است. ما حتی رأی خداوند را
درباره ی مسائل اخلاقی نیز لاجرم باید با عقل
در یابیم. به هرحال اینکه ما خوب و بد
را چگونه درمی یابیم، بحث مهم و
دشواری است که موضوع اصلی بحث من در آن
مقاله نبوده است. ادعای اصلی من
در آن مقاله این بوده است که "خوب" و "بد"
وجوداً، معرفتاً و رواناً مستقل از دین است. یعنی آنها را نمی توان و نمی باید قائم به دین
دانست.
من کوشیدم استدلالهای خود را درباره ی این
مدعا اجمالاً در آن نوشته بیان
کنم. اگر جنابعالی آن استدلالها را
نادرست می دانید، البته بر شما فرض
است که دلایل خود را روشن بیان کنید. (۴)
شاید رأی شما درباره ی انگیزه های شخصی
کانت درست باشد. اما انگیزه
کانت در کارهای فلسفی اش ربطی به اعتبار یا
عدم اعتبار نظریه های فلسفی اش
ندارد. در کار فلسفی حجیت یکسره از آن
برهان است. در مقاله بنده هیچ
اشاره ای به رأی کانت درباره آنچه او "وجدان
اخلاقی" می نامد نیامده است.
من فقط به تفکیکی که او میان "عمل مطابق وظیفه" و "عمل از سر انجام
وظیفه"
نهاده بود اشاره کردم. در حدّی که
بنده در می یابم، این تفکیک از حیث
اخلاقی مهم، روشنگر، و دفاع پذیر است.
اگر جنابعالی خلاف آن را می
اندیشید، خوبست که دلایل خود را بیان کنید.
باز هم مایلم از یادداشت خوبتان سپاسگزاری
کنم. با احترام
آرش نراقی
۷ ژانویه ۲۰۰۶
یک خبر فرهنگی:
شماره دوم فصلنامه فرهنگی و
فلسفی "مدرسه" هم منتشر شد. روزنامه "شرق" گزارشی کوتاه از
محتوای پاره ای از مقالات این شماره فراهم کرده است، از جمله اشاره
کوتاهی هم به مقاله "مبانی اخلاقی حق دخالت بشردوستانه" دارد. به
سهم خودم از ایشان سپاسگزارم. مطلب شرق را می توانید در
اینجا بخوانید.
نقد و نظر
۲۳:
سلام، می خواستم به من بگویید
که آیا خدا وجود دارد یا نه. من در این باره شک دارم. مرسی
س.د. ۲۶ نوامبر
۲۰۰۵
حاشیه ای
بر ملاحظات فوق ۲۳:
دوست ارجمند، سلام
از اینکه پاسخ یادداشت شما را
با تأخیر می دهم متأسفم. به گمان من پرسش شما دو وجه مهم دارد که
باید از یکدیگر متمایز شود:
یک وجه آن پرسش از وجود خداوند
به منزله ی موجودی از موجودات عالم است. این پرسشی به اصطلاح
متافیزیکی است. مثل پرسش از وجود جهان خارج، یا پرسش از وجود
ذهنی غیر از ذهن من. من و شما براحتی می توانیم درباره ی این
پرسش متافیزیکی بحث کنیم، و کمابیش به پاره ای نتایج روشنگر هم برسیم.
پاسخ من به این وجه از پرسش شما این است: ما در این سطح، می
توانیم اعتقاد به خداوند را معقول بدانیم. به گمان من، همانطور
که پاره ای از فیلسوفان دین معاصر گفته اند، منطق بحث درخصوص وجود یا
عدم وجود خداوند در این سطح بسیار شبیه است به منطق بحث فلسفی در خصوص
وجود یا عدم وجود "اذهان دیگر" (کتاب مشهور الوین پلنتینگا "خدا
و اذهان دیگر" از جمله بهترین کارهایی است که در این فضا نگاشته شده
است.)
وجه دیگر پرسش از وجود خداوند
وجه اگزیستانسیال آن است. یعنی پرسش از وجود خداوند برای
من
به مثابه ی فرد انسانی. به گمان من پاسخ این پرسش را هیچ کس جز
خود فرد نمی تواند بدهد. در حدّی که من درمی یابم، در این سطح
خدا برای پاره ای آدمیان وجود دارد، وبرای پاره ای دیگر وجود ندارد.
از جهاتی منطق این موقعیت
مثل پرسش از وجود عشق است. کسی ممکن است از شما بپرسد: آیا چیزی
به نام عشق وجود دارد؟ ممکن است من و شما وارد بحثی فلسفی در این
خصوص شویم، و سرانجام به این نتیجه برسیم که بله چنان چیزی وجود دارد،
یا باور به وجود آن خردپسند است. اما این بدان معنا نیست که من
یا شما تجربه ی عاشقی هم داریم. عشق به عنوان پدیده ای از پدیده
های عالم وجود دارد، اما ممکن است برای من وجود نداشته
باشد (یعنی من تجربه ای از آن نداشته باشم) ولی برای شما
وجود داشته باشد (یعنی آن پدیده خود را به حوزه ی ادراک و آگاهی شما
آشکار کرده باشد.)
زنده و پاینده
باشید
آرش ۵ دسامبر
۲۰۰۵
نقد و نظر
۲۲:
دوست عزیزم؛ جناب آقای دکتر نراقی
باسلام
مهر صادق و بی دروغ شما را سپاسگزارم
بعد از خواندن مقاله " ملاحظاتی درباره ی اختلاف آرای طباطبایی
و مطهری ...."سؤالاتی ذهن مرا به عنوان شخصی علاقه مند به
موضوعات و مسائل فلسفه اخلاق ولی در عین حال با معلوماتی بسیار
اندک به خود مشغول کرده است که بهتر دیدم با شما استاد فرزانه
در میان بگذارم.
۱- فرض کنید که ما مىگوییم عمل خاصی
"نادرست" است (یک ارزش) زیرا به کسی "آزار" مىرساند (یک
واقعیت) اما با تأملی کوتاه روشن مىشود که ما این حکم اخلاقی
را با ارجاع به واقعیت تنها توجیه نمىکنیم بلکه بطور ضمنی و
پیشینی حکمی را قبول کرده ایم که خود ارجاع به یک مقدمه
اساسىتر اخلاقیست و آن اینکه "افعال آزار دهنده نادرستند".
بنظر جنابعالی این احکام کلی و اساسی اخلاقی (مانند آنچه در
این مثال آمد و دیگر احکام اساسی مانند نیکوکاری و ..) را بر
چه مبنایی باید پذیرفت و یا به دیگران معتبر نشان داد؟
۲- در صفحه ی ۲ آن مقاله قرائت سوم از
ادعای طباطبایی را کاذب و دلیل آن را بسیار ساده دانسته اید
ولی آن دلیل برای من و تعداد دیگری از دوستانم، به دلیل زبان
خاص منطقی آن قابل فهم نبود. اگر آن را به زبان ملموستری بیان
کنید لطف بسیاری کرده اید. [...]
۳- خواهشمند است در مورد احکام اخلاقی
بسیط توضیح بیشتری بفرمایید.
[...] از درگاه دادار برای جنابعالی بختیاری پایدار خواستارم.
اکبر داستان پور ۹ جون ۱۹۸۴
حاشیه ای
بر ملاحظات فوق ۲۲:
دوست عزیز جناب
آقای داستان پور، سلام
پرسشهای خوب و در عین حال دشواری را مطرح کرده اید. توضیحات
مختصر زیر چه بسا تاحدی روشنگر باشد:
۱. به گمان من حتماً باید میان این دو پرسش تمایز نهاد:
پرسش اول،آیا می توان صدق گزاره ی اخلاقی الف (مثلاً "یاری
رساندن به تهیدستان کار نیکی است") را دریافت؟
پرسش دوم، به فرض آنکه گزاره ی اخلاقی الف صادق باشد، آیا
تصدیق آن گزاره کافی است که مرا به (مثلاً) یاری رساندن به
تهیدستان برانگیزد؟
پرسش اول که محور بحث من در مقاله ی مورد اشاره ی شما بوده
است، پرسشی معرفت شناسانه درباره ی امکان کشف صدق گزاره های
اخلاقی است. نظر من در آن مقاله این است که صدق گزاره های
اخلاقی را می توان با ارجاع به پاره ای گزاره های حقیقی
دریافت. مثلاً فرض کنید که من می گویم: "آقای داستان پور جوان
نیکی است." این یک گزاره ی اخلاقی است. اکنون فرض کنید که کسی
از من بپرسد چرا آقای داستان پور آدم خوبی است؟ من می توانم در
پاسخ چیزهایی از این قبیل بگویم: " او درفلان وضعیت دشوار از
فرد مظلومی دفاع کرد، در فلان موقعیت که می توانست دشمن خود را
از شغلش محروم کند، این کار را نکرد، با دوستانش با مروت رفتار
می کند، و با دشمنانش با مدارا، و قس علی هذا." به نظر می آید
که فرد پرسشگر با شنیدن پاره ای از این توضیحات دیر یا زود
قانع می شود، و مثلاً می گوید: "بله، حق با تو است ایشان مرد
نیکی است." در آن فهرستی که من برای آن فرد سؤال کننده برشمردم
هیچ گزاره ی اخلاقی نیامده است. یعنی تمام آنها گزاره های
حقیقی اند. اما من به اعتبار آنها صدق آن گزاره ی اخلاقی را
برای آن فرد پرسشگر آشکار کرده ام. بنابراین، پاسخ من به پرسش
اول می تواند این باشد: بله، می توان صدق گزاره های اخلاقی را
دریافت. و اگر از من بپرسید: چگونه؟ خواهم گفت : با ارجاع به
صدق پاره ای گزاره های حقیقی (به تفصیلی که در آن مقاله آورده
ام.)
اما پرسش دوم، کاملاً متفاوت است، و در آن مقاله هم مورد بحث و
اشاره نبوده است. فرض کنید که من و شما با یکدیگر بحثی طولانی
کرده ایم، و سرانجام شما برای من ثابت کرده اید که گزاره ی
"یاری رساندن به تهیدستان کار نیکی است" گزاره ای صادق است. در
همین هنگام شخص تهیدستی از راه می رسد و از من طلب یاری می کند
(و فرض کنید که من در موقعیتی هستم که می توانم به آن شخص کمک
کنم.) اکنون پرسش این است: آیا صرف اعتقاد به صدق این گزاره به
تنهایی می تواند دلیلی باشد که مرا به کمک به آن فرد تهیدست
برانگیزد؟ فرض کنید که من به محض آنکه آن فرد را دیدم بدون هیچ
واکنشی با فراغ بال نشسته ام و هیچ کمکی به آن فرد نمی کنم.
شما از من می پرسید: " مگر تو واقعاً معتقد نیستی که یاری
رساندن به تهیدستان کار خوبی است؟" من می گویم: " بله، واقعاً
بعد از گفت و گوی با شما کاملاً قانع شده ام، و حقیقتاً معتقدم
که آن گزاره صادق است" (و فرض کنید که من واقعاً راست می
گویم). اکنون شما ممکن است بپرسید: " خب اگر تو واقعاً چنان
اعتقادی داری، چرا به این فرد کمک نمی کنی؟" آیا من می توانم
در پاسخ بگویم: "من واقعاً معتقدم که یاری رساندن به تهیدستان
کار نیکی است، اما هیچ تمایلی به یاری رساندن به آنها ندارم.
بنابراین، اگرچه به صدق آن گزاره معتقدم، اما انگیزه ای برای
عمل کردن بر وفق آن ندارم"؟
فردی را که حقیقتاً و صادقانه به صدق یک گزاره اخلاقی معتقد
است، اما این اعتقاد مطلقاً او را به عمل بر وفق آن باور برنمی
انگیزد، amoralist (فرد نااخلاقی، یعنی صادق بی تفاوت) می
نامند. پرسش مهم این است: آیا واقعاً می توان به معنای یادشده
فردی نااخلاقی بود؟ این پرسش از جمله مهمترین و دشوارترین
پرسشهای فلسفه اخلاق است. برای پاسخ به این پرسش باید توضیح
دهیم که منشأ قدرت الزام آور حکم اخلاقی (یا به طور عامتر، حکم
تجویزی) چیست.
هیوم معتقد است که فردنااخلاقی ممکن است. از نظر هیوم، تمام
احکام اخلاقی احکام مشروط هستند، یعنی مشروط به دو عامل اند:
یک باور ، و یک تمایل. فرض کنید که من می خواهم از تهران به
کرج بروم. و معتقدم که بهترین راه رسیدن به کرج این است که
اتوبان تهران- کرج را در پیش بگیرم. بر این مبنا می توانم به
نحو موجهی بگویم که "من بایداتوبان تهران- کرج را در پیش
بگیرم." این "باید" مشروط به آن اعتقاد و آن خواست است. اکنون
فرض کنید که نظرمن یکباره تغییر کند، و دیگر نخواهم به کرج
بروم. در این حالت دیگر معنی ندارد به من بگوید: "تو باید
اتوبان تهران- کرج را در پیش بگیری." به محض آنکه تمایل یا
خواست من تغییر کرد، قدرت الزام آور آن "باید" هم منتفی می
شود. یا فرض کنید که من به هر دلیلی معتقد شوم که بهترین راه
رسیدن به کرج این است که از جاده ی قدیم کرج بروم. در این حالت
هم باز معنا ندارد که به من بگوید: "تو باید از اتوبان تهران-
کرج بروی!" یعنی تغییر آن اعتقاد هم می تواند قدرت الزام آور
آن باید را منتفی کند. بنابراین مطابق این تصویر "دلیل" انجام
یک فعل (یا منشأ قدرت الزام آور "باید") از تلفیق دو عامل
متولد می شود: یک اعتقاد، و یک خواست یا تمایل. در مورد فرد
صادق بی تفاوت، مطابق تصویر هیومی، عامل اعتقادی حاضر است، اما
مادام که آن باور با خواست یا تمایل متناسب همراه نشود، نمی
تواند فرد صاحب اعتقاد را به عمل برانگیزد.
اما کانت معتقد است که فرد نااخلاقی (یعنی صادق بی تفاوت)
ناممکن است. از نظر کانت احکام اخلاقی نامشروط یا مطلق هستند،
یعنی از خواست و تمایل ما مستقل اند. از نظر او اگر کسی واقعاً
معنای یک گزاره ی اخلاقی را بفهمد، و صدق آن را تصدیق کند، به
خودی خود موظف به انجام آن فعل است (در شرایطی که البته انجام
آن فعل در توان اوباشد). به بیان دیگر، از نظر او منشأ قدرت
الزام آور احکام اخلاقی ضرورت عقلی است. اما این حرف به چه
معناست؟ به این مثال توجه کنید: فرض کنید که کسی معتقد است:
(۱) "همه انسانها فانی هستند." و (۲) "سقراط انسان است." از
این دو گزاره چه نتیجه ای حاصل می شود؟ ظاهراً روشن است که
گزاره ی زیر منطقاً از آن دو گزاره حاصل می شود: (۳) "سقراط
فانی است."
آیا ممکن است که کسی بگوید: " من گزاره ی (۱) و (۲) را واقعاً
و حقیقتاً قبول دارم، اما گزاره ی (۳) را نمی پذیرم، برای آنکه
دلم نمی خواهد آن را بپذیرم!"؟ این فرد البته می تواند این
پاسخ را بگوید. اما اگر واقعاً در بیان این ادعا صادق و جدی
باشد، بی خردی خود را نشان داده است. به بیان دیگر، پذیرفتن
صدق گزاره ی (۳) (به فرض پذیرفتن صدق گزاره ی (۱) و (۲)) ضرورت
عقلی است، و هیچ ربطی به خواست و تمایل ما ندارد. کانت معتقد
است که قدرت الزام آور احکام اخلاقی چیزی از این نوع است، یعنی
شرط یا ضرورت عقلی است، ودر هر حال از خواست و تمایل ما مستقل
است.
اما کدام یک از این دو دیدگاه درست است؟ آیا می توان منشأ قدرت
الزام آور احکام اخلاقی را به شیوه های دیگری غیر از هیوم و
کانت تبیین کرد؟ اینها پرسشهای دشوار و مردافکنی است که محل
بحث من در آن مقاله نبوده است، و در هر حال، دست کم در بادی
امر مستقل از پرسش اول به نظر می رسد، یعنی پرسش از نحوه ی کشف
صدق یک گزاره ی اخلاقی را می توان مستقل از بحث درباره ی منشأ
قدرت الزام آور آن حکم اخلاقی مورد بررسی قرار داد.
۲. اما درباره ی قرائت سوم از ادعای طباطبایی چه می توان گفت؟
بگذارید ابتدا معنای پاره ای اصطلاحات فنی منطقی را با هم مرور
کنیم. ما در منطق دو نوع گزاره ی منفصله داریم: منفصله مانعه
الجمع و منفصله مانعه الخلو ( این اسامی عربی قلنبه سلنبه مرا
می ترساند، شما را نمی دانم!). صرف نظر از این اسامی مغلق،
مفهوم مورد نظر بسیار ساده است. به این دو مثال توجه کنید:
مثال اول، "علی ده یا دوازده سال دارد." در اینجا این گزاره ی
"یا" دار را منفصله ی مانعه الجمع می گوید، برای آنکه علی نمی
تواند هم ده ساله باشد، هم دوازده ساله. علی یا ده ساله است یا
دوازده ساله، نه هردو.
مثال دوم، فرض کنید که شما به مغازه ای وارد می شوید، و
فروشنده از شما می پرسد: "نوشابه می خوری یا کیک؟" در اینجا
این گزاره ی "یا" دار را منفصله ی مانعه الخلو می نامند، برای
آنکه شما می توانید بگوید: "هم نوشابه می خورم هم کیک!" یعنی
شما می توانید یا نوشابه بخورید، یا کیک بخورید، یا هردو.
موضوع بحث من گزاره های یا- دار نوع دوم بود. بگذارید این نوع
گزاره های یا- دار را از زاویه دیگری با هم بررسی کنیم. فرض
کنید که خاتمی به تازگی به ریاست جمهوری برگزیده شده، و هنوز
کابینه اش را معرفی نکرده است. من به شما می گویم که "فردا
خاتمی یا نوری یا مهاجرانی را به عنوان وزیر به مجلس معرفی می
کند." این ادعا در چه صورت صادق خواهد بود؟
فرض کنید که فردا خاتمی نوری را به عنوان وزیر به مجلس معرفی
می کند، اما مهاجرانی را معرفی نمی کند. در این صورت پیش بینی
من درست درآمده است. یعنی آن ادعای یا- دار من صادق است.
فرض کنید که فردا خاتمی مهاجرانی را به عنوان وزیر به مجلس
معرفی می کند، اما نوری را معرفی نمی کند. در این صورت باز هم
پیش بینی من درست درآمده است. یعنی باز هم آن ادعای یا- دار من
صادق است.
فرض کنید که از قضا فردا خاتمی هم مهاجرانی و هم نوری هردو را
به عنوان وزیر به مجلس معرفی می کند. در این صورت باز هم پیش
بینی من درست در آمده است (فراموش نکنید که گزاره ی یا- دار ما
از نوع مانعه الخلو است، یعنی وقتی من آن ادعا را می کنم،
مقصودم این است که یا اولی، یا دومی، یا هردو). یعنی باز هم آن
ادعای من صادق است.
فرض کنید که از قضا فردا خاتمی نه نوری و نه مهاجرانی، هیچ
کدام، را به مجلس معرفی نمی کند. در این صورت پیش بینی من غلط
از کار درآمده است. یعنی آن ادعای یا- دار من کاذب است.
بنابراین، می توانیم بگویم که ادعای یا- دار از نوع دوم (یعنی
مانعه الخلو) صادق است اگر و فقط اگر دست کم یکی از سازه های
فاصل آن صادق باشد، و کاذب است، فقط و فقط به شرطی که هر دو
سازه فاصل آن کاذب باشند. (مقصود من از "سازه های فاصل" جمله
هایی هستند که با کمک "یا" به هم وصل شده اند. برای مثال، در
مثال یاد شده سازه های فاصل از این قرارند: "فردا خاتمی نوری
را به عنوان وزیر به مجلس معرفی خواهد کرد"، و "فردا خاتمی
مهاجرانی را به عنوان وزیر به مجلس معرفی خواهد کرد.")
بر مبنای نکاتی که تا اینجا بیان کردم، می توانیم چند قاعده ی
استنتاج منطقی ساده را نتیجه بگیریم. مقصود من از قاعده های
استنتاج، قواعدی هستند که اگر رعایت کنیم، صدق مقدمات به نتیجه
منتقل می شود. به بیان دیگر، اگر آن قواعد را درست به کار
ببرم، صدق مقدمه یا مقدمات، صدق نتیجه را تضمین می کند. یعنی
اگر مقدمات صادق باشند، نتیجه حتماً و ضرورتاً صادق خواهد بود.
قاعده ی اول: اگر گزاره ای صادق باشد، می توان هر گزاره ی
دیگری را با "یا" به آن افزود، و نتیجه صادق خواهد بود. (این
را قاعده ی معرفی "یا" می نامند.)
این قاعده به چه معناست؟ فرض کنید که من می دانم که گزاره ی
زیر صادق است:
(۱) علی کتابی را به مریم داد.
اکنون فرض کنید که من گزاره ی زیر را با کمک "یا" به آن
بیفزایم (این گزاره هر گزاره ای می تواند باشد.):
(۲) علی باید کتابی را به مریم بدهد.
و در نتیجه گزاره ی زیر به دست آید:
(۳) علی کتابی را به مریم داد، یا علی باید کتابی را به مریم
بدهد.
در اینجا اگر گزاره ی (۱) صادق باشد (که بنابه فرض صادق است)
در این صورت گزاره ی (۳) حتماً و بدون تردید صادق خواهد بود.
چرا؟ دلیل آن را پیشتر در مثال خاتمی دیدم. وقتی که یکی از
سازه های فاصل یک گزاره ی یا- دار صادق باشد، کل گزاره ی یا-
دار صادق خواهد بود. این برهان را می توانیم به این شیوه بیان
کنیم:
(۱) نتیجه می دهد (۳).
بگذارید، این استنتاج را به شکل فرمال صورتبندی کنیم: فرض کنید
که گزاره ی (۱) را با A نمایش بدهیم، و حرف فصل "یا" را با این
علامت "v"، و گزاره ی (۲) را با B، و "نتیجه می دهد" را با
علامت "├". در این صورت آن استنتاج را می توان به صورت زیر
درآورد:
A ├ AvB
قاعده دوم: اگر یک گزاره ی یا- دار صادق باشد، و ما بدانیم که
یکی از سازه های فاصل آن کاذب است، در آن صورت سازه ی دیگر
حتماً صادق خواهد بود. (این را قاعده ی حذف "یا" می نامند.)
این قاعده به چه معناست؟ باز فرض کنید که من می دانم که گزاره
ی زیر صادق است:
(۱) علی کتابی را به مریم داد، یا علی باید کتابی را به مریم
بدهد.
اما فرض کنید که من به واقع می دانم که علی کتابی را به مریم
نداده است. یعنی می دانم که گزاره ی زیر صادق است:
(۲) علی کتابی را به مریم نداد.
در اینجا فرض ما این است که گزاره ی (۱) صادق است. اما در مثال
خاتمی دیدم که گزاره ی یا- دار فقط در صورتی صادق است که دست
کم یکی از سازه های فاصل آن صادق باشد، و در اینجا، ما مطابق
اطلاعی که داریم (بر مبنای گزاره ی (۲)) می دانیم که سازه ی
اول در گزاره ی (۱) (یعنی علی کتابی را به مریم داد) کاذب است.
بنابراین، لاجرم باید نتیجه بگیریم که سازه ی دوم آن گزاره
صادق است. یعنی از صدق گزاره ی (۱) و (۲) می توان صدق گزاره ی
زیر را نتیجه گرفت:
(۳) علی باید کتابی را به مریم بدهد.
این برهان را می توانیم به صورت زیر بنویسیم:
(۱) و (۲) نتیجه می دهد (۳).
صورت فرمال آن چگونه خواهد بود؟ فرض کنید که گزاره ی "علی
کتابی را به مریم داد" را با A نمایش بدهیم، و گزاره ی "علی
باید کتابی را به مریم بدهد" با B، و حرف فصل "یا" را با علامت
"v"، و حرف وصل "و" را با علامت "&"، و حرف "نفی" را با علامت
"~"، و عبارت "نتیجه می دهد" را با علامت "├". در این صورت آن
استنتاج را می توان به صورت زیر نمایش داد:
AvB & ~A ├ B
۳. اما گزاره ی اخلاقی بسیط چیست؟
تمایز گزاره ی بسیط و مرکب همان تمایز آشنایی است که ما در
دستور زبان فارسی میان جملات ساده و مرکب می نهیم. برای مثال،
گزاره ی "امروز باران بارید" یک گزاره ی ساده یا بسیط است. اما
گزاره ی "امروز باران بارید و من خیس شدم." یک گزاره ی مرکب
است که از ترکیب دو گزاره ی ساده تشکیل شده است: "امروز باران
بارید" و "من خیس شدم." حرف ربط "و" این دو گزاره را با هم
ترکیب کرده است. مثال دیگری بزنم: "اگر امروز برف سنگین ببارد،
آنگاه مدارس تعطیل خواهد شد." در اینجا بازهم با یک گزاره ی
مرکب سروکار داریم که از دو گزاره ی ساده تشکیل شده است:
"امروز برف سنگین ببارد" و "مدارس تعطیل خواهد شد." البته در
این حالت این دو گزاره توسط ادات شرط با هم ترکیب شده اند،
یعنی در قالب ساختار "اگر...، آنگاه..." قرار گرفته اند. مقصود
من از گزاره های اخلاقی بسیط گزاره هایی است که در آن هیچ یک
از ادات منطقی که برای ساختن گزاره های مرکب به کار می رود،
وجود ندارد. در منطق مهمترین گزاره های مرکب عبارتند از گزاره
های ترکیبی( و-دار)، گزاره های فصلی (یا- دار)، گزاره های
شرطی، گزاره های دو شرطی. بنابراین، گزاره ی بسیط گزاره ای است
که از نوع گزاره های یادشده نباشد.[...]
زنده و پاینده باشید
آرش نراقی
۲۹ نوامبر ۲۰۰۵
پرسش يك دوست
۲۰:
با سلام، دو سؤال داشتم:
۱. آیا خاتمیت و وجود امامانی معصوم از هر خطا و اشتباه و در حقیقت
متصل به نوعی وحی با هم قابل جمعند؟
۲. از سوی دیگر، این امامان در طول دوران خویش چه ثمره ای داشته اند که
امروز اهل تسنن از آن بی بهره اند، جز اختلافاتی در مورد احکام؟
با تشکر یکی از دوستدارانتان
م. و.
ملاحظاتى درباره پرسش فوق ۲۰:
با عرض سلام،
پاسخ دقیق به پرسشی که مطرح فرموده اید، بحثی مبسوط و
فنی را می طلبد. من فقط به اختصار تمام رأی خودم را در مواردی که
مطرح کرده اید، بیان می کنم، و تفصیل آن را به مجال دیگری می سپارم.
۱. مفاهیم کلیدی که در پرسش شما مطرح شده است ("وحی"، "خاتمیت"،
"امامت"،"معصومیت")، مطلقاً در فرهنگ دینی ما معنای یکسان و مورد قبول
همگان نداشته است. و من بعید می دانم که بتوان این اختلاف آراء
را به آسانی زدود. بنابراین، بهترین کار این است که افراد پیش از
هر حکم ابتدا روشن کنند که این مفاهیم را به چه معنا بکار می برند، تا
فهم و ارزیابی مدعیاتشان با دقت بیشتری امکان پذیر باشد. من می
کوشم پاسخ پرسش جنابعالی را بر مبنای تلقی خود از این مفاهیم بیان کنم-
در اینجا آن تلقی را مفروض می گیرم و برای آن استدلال نمی کنم.
۲. تلقی بنده از "وحی" اجمالاً عبارتست از نوعی "تجربه ی دینی" یعنی
تجربه ی خطاب و انکشاف باری (من این تلقی را با تفصیل نسبی در رساله
دین شناخت توضیح داده ام.) اگر تلقی ما از "وحی" این باشد،
البته آشکار است که وحی مطلقاً منحصر به نبی نیست و امامان هم می
توانند از تجربه های وحیانی بهره مند باشند. اما البته این تعریف
چندان موسع است که انسانهای دیگر علاوه بر پیامبران و امامان را نیز
دربر می گیرد. تفاوت میان پیامبران با امامان، و امامان(در
اعتقاد شیعه) با دیگران صاحبان تجربه وحیانی در ماهیت و نوع آن تجربه
ها نیست در سطح و مرتبت آنهاست. تجربه ی پیامبر چندان اوج و رفعت
می گیرد که گوی سبقت از دیگران می رباید (به تعبیر دینی از "حد قاب
قوسین" در می گذرد.)، و هیچ کس، از جمله هیچ امامی نمی تواند به آن حد
برآید. و به اعتقاد شیعه امامان شیعه نیز در درک خداوند و تجربه
ی حضور و خطاب الهی در مرتبه ی بعد از پیامبر و در صدر دیگر اولیای
الهی می نشینند.
در این صورت، "خاتمیت" را نمی توان به معنای پایان یافتن تجربه
ی وحیانی ( آنچنانکه اقبال لاهوری ادعا می کند) دانست. در
اینجا باید یا "خاتمیت" را به این معنا بدانیم که سطح رفیعی از
تجربه های وحیانی که برای شخص پیامبر بزرگوار اسلام دست داد
(تجربه ی معراج و درگذشتن از حدّ قاب قوسین) برای دیگران دست
دادنی نیست (یعنی خاتمیت را تفسیر عرفانی کنیم)، یا برای مثال،
ادعا کنیم که خاتمیت به معنای پایان یافتن انزال شریعت تازه
است، یعنی دین اسلام، آخرین دین آسمانی است.
در حدّی که بنده می دانم، باور به "خاتمیت" باوری درون دینی
است. یعنی استدلال عقلی-فلسفی مستقل و قانع کننده ای برای
تحکیم آن اقامه نشده است. در روزگار جدید جانانه ترین دفاع
عقلی-فلسفی (یعنی مستقل از باورها و معارف درون دینی) از آموزه
ی "خاتمیت" را مرحوم اقبال لاهوری مطرح کرد که بعدها مورد
پذیرش و دفاع دکتر سروش نیز واقع شد. ولی حقیقت این است که
استدلال اقبال، دست کم در حدّی که بنده در می یابم، بنیان
استواری ندارد، و سروش نیز به تحکیم آن مدعا کمک مؤثری نکرده
است. رأی بنده این است که اگرچه می توان باور به "خاتمیت" را
عقلاً و فلسفتاً معقول دانست، اما دفاع فلسفی از آن اگر ناممکن
نباشد، قطعاً دشوار است، و دست کم این است که تاکنون، در حدّی
که بنده می دانم، چنان برهان فلسفی ای اقامه نشده است.
در همین جا به اشاره عرض کنم که باور به "عصمت" به این معنا که
پیامبر و امامان از "هرگونه خطا و اشتباهی مبرا بوده اند" تنها
تلقی از "عصمت" نبوده است. باور به "عصمت" از آنجا بر می آید
که اگر برای مثال، پیامبر در مقام تلقی و ابلاغ وحی مرتکب خطا
شود غرض خداوند از ارسال رسول و تنزیل وحی (یعنی هدایت آدمیان)
نقض خواهد شد. بنابراین، پیامبر در مقام تلقی و ابلاغ وحی باید
از خطا بری باشد. این حدّ از معنای "عصمت" کمابیش مورد اتفاق
مسلمانان بوده ، و عقلاً هم دفاع پذیر است. بیشتر از آن به
گمان من نه ضروری است و نه به آسانی اثبات بردار. بر همین
قیاس، معصومیت امامان را هم می توان به معنای وثاقت تجربه های
دینی ایشان، و اعتماد پذیری شان در امر هدایت دینی دانست.
۳. اما درخصوص پرسش دوم جنابعالی، تا آنجا که تعالیم شخص
امامان شیعه مطرح است، غالب اهل سنت نیز شأن علمی و معنوی آن
بزرگواران را حرمت می نهاده اند. درست است که تلقی ایشان از
منزلت امامان با اهل تشیع متفاوت است، اما این تفاوت دیدگاه
چنان نیست که چشم ایشان را بر حکمت و معنویت تعالیم ایشان
بندد، و موجب شود که از مواریث علمی و معنوی آن بزرگواران در
بناکردن نظام فکری خود بهره نبرند. از سوی دیگر، از این حقیقت
هم نباید غافل شد که تکریم امامان شیعه نزد شیعیان در غالب
موارد بر شناخت و آگاهی مبتنی نیست، و نباید این تکریمهای
ظاهری و غالباً عاطفی را با تکریمهای فرهنگ ساز که مبتنی بر
درک ژرفای شخصیت معنوی و حکمت تعالیم یک ولی است، اشتباه گرفت.
اما اگر به سنت فکری پدید آمده در میان شیعیان و سنیان نظر
کنیم (یعنی نظامهای فکری که به دست عالمان شیعه و سنی پرورده
شده است)، در آن صورت خواهیم دید که ما یک تشیع یا یک تسنن
نداریم. ما با "تشیع ها" و "تسنن ها" روبرو هستیم. در این حالت
دشوار بتوان یک تلقی واحد را مصداق تمام و کمال تشیع یا تسنن
دانست. اما فرض کنیم از این دشواری تاریخی مهم چشم پوشی کنیم،
و بر مبنای انواع تشیعها و تسننهای موجود یک نمونه ی آیده ال
(Ideal Type) از تشیع و تسنن بسازیم، و این دو نمونه ی ساده و
آرمانی شده را با هم مقایسه کنیم. در این صورت خواهیم دید که
این دو نمونه ی آرمانی در حوزه ی عرفان و اخلاق مطلقاً تفاوت
مهمی با هم ندارند. نمونه ی درخشان این هماهنگی عمیق را شما
میان احیاء علوم دین غزالی و محجه البیضاء ملا محسن، یا کیمیای
سعادت غزالی و معراج السعاده نراقی می بینید. این عالمان تا
آنجا که مقوله ی عرفان و اخلاق مطرح است، با یکدیگر توافق
بسیار چشمگیری دارند. اختلاف عمدتاً در دو حوزه ی دیگر است :
فقه و الهیات. در قلمرو فقه هم به گمان من تا آنجا که بحث
عبادیات و معاملات مطرح است، اختلافات شیعه و سنی بسیار کم
اهمیت است، و به هر حال تفاوت فقه جعفری با فقه حنفی بیشتر از
تفاوت میان فقه حنفی و حنبلی نیست. تفاوت اصلی آنها در فقه
سیاسی یعنی در نظریه ی سیاست است (یعنی نظریه ی "خلافت" و
"امامت" به مثابه ی دو نظریه ی سیاسی بدیل.) و البته در قلمرو
الهیات هم تفاوتهای بعضاً مهمی به چشم می خورد که با آن
اختلافات سیاسی نامربوط نیست.
اکنون جای این پرسش است که در این دو حوزه (یعنی نظریه ی
سیاسی، و نیز آرای الهیاتی) حق با کدام مسلک است؟
به گمان من این پرسش اساساً پرسش نادرست و گمراه کننده ای است.
دلیل آن فقط این نیست که این قبیل پرسشها به آتش اختلافات و
دشمنی های قومی و فرقه ای دامن می زند وبه مصالح عملی و عاجل
مسلمانان درعرصه ی بین المللی و امثال آن آسیب می زند. این
پرسش گمراه کننده و زیانبار است برای آنکه اساساً صورتبندی
نادرستی از مسأله ی واقعی مبتلابه امروز جهان اسلام به دست می
دهد.
به اعتقاد من، نظریه ی سیاسی شیعه و سنی، و نیز نظام الهیاتی
آنها هر دو به یک اندازه محتاج بازبینی و بازسازی است. به بیان
دیگر، آن دو نظام فکری (یعنی آنچه به دست عالمان شیعه و سنی و
بر مبنای منابعی که هریک معتبر می دانسته ، پرورده شده است)
هر دو به یکسان از مواجهه (یعنی فهم، تبیین، و حل) معضلات
جهان و انسان امروزین ناتوان است. بنابراین، پاسخ بنده این است
که نظریه ی سیاسی شیعه و سنی (به فرض آنکه اساساً چنان چیزی
وجود داشته باشد) هر دو به یکسان نارسا و ناکارآمد است، و
الهیات شیعی و سنی هر دو محتاج بازسازی بنیادین و اصولی است.
بنابراین، نباید وقت خود را بر سر یک پرسش تاریخی منقضی شده
تلف کنیم. در عوض باید درباره ی آینده ی اندیشه ی اسلامی در
کوران وضعیت بکلی متفاوت جهان مدرن بیندیشیم، و همّ خود را
مصروف بنای یک الهیات اسلامی نوین کنیم. در این راه به تمام
توان و سرمایه های علمی و معنوی جهان اسلام حاجت داریم.
با احترام
آرش نراقی
۱۸ اکتبر ۲۰۰۵
یک خبر فرهنگی:
شماره
نخست
فصلنامه فرهنگی و
فلسفی "مدرسه" منتشر شد. گزارشی از محتوای این شماره را می
توانید در روزنامه "شرق" به تاریخ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۴ بخوانید:
http://www.sharghnewspaper.com/840506/html/end.htm
نقد و نظر يك دوست ۱۸:
آرش عزیز، سلام: امروز نوشته ات درباره مقاله نقد بسط تجربه
نبوی را خواندم[...] آن مقاله از دو قسمت تشکیل یافته است،
نخستین قسمت نقدی است بر گزاره اول سروش و دومین پاره نقد
دومین گزاره سروش است. پاره اول به نظرم دقیق و موشکافانه و
البته دلنشین بود، فکرت حقیرمن نیز آن را سراسر صحیح می دانست.
قسمت دوم به مدعای دوم سروش می پردازد و سعی می کند فهمی از
آموزه سروش "وحی تابع شخصیت نبی است" بدست دهد و در ادامه بیان
می کند برگرفتن این قرائت هم ناموجه و هم غیر ضروری است. در
این راه نخست چهار ادعای سروش با دقت بیان شده بود (وحی تابع
نبی است می تواند دست کم به معنای درستی این چهار ادعا باشد)
اما در ادامه دو قرائت برای وحی از هم بازشناخته شده بودند و
در قالب مدلی تبیین شده بودند. مقاله می گوید آموزه سروش به
معنای قرائت حداکثری است که نه توجیهی به پذیرفتن آن است و نه
لزومی. اما در این مجال ادعای من این است:
نخست: مدل تبیین شده برای وحی که در غالب آن معنای حداکثری و
حداقلی تعریف شده است و به تبع آن برای گزاره سروش معنایی به
دست می دهد، مبهم است.
دوم: بعد از رفع این ابهام (با فهم نگارنده)، مدل حاصل خالی از
اشکال نیست.
سوم: می توان به نحو به زعم نگارنده خالی از ابهام و احیانا
اشکال فهمی از گزاره سروش به دست داد که منطبق با قرائت
حداکثری نیست.
۱- ابهام مدل تبیین شده: در مقاله مذکور در باب فهم گزاره سروش
گفته شده است: الف. شخصیت نبی یکسره محتوای وحی را تعیین می
کند ب. هرچه آن خسرو کند، شیرین کند. در کنار برای تبیین مدل
وحی، مثال منشی و رییس آورده شده است که در آن زمینه معنای الف
و ب مطابق با شیوه چهارم مقرر در مثال خوانده شده است. ادعا
این است که مثال آورده شده خالی از ابهام نیست. به نظرم می
رسد که در مثال آورده شده اولا پیشفرضی در باب فهم خداوند
موجود است که لزوما صادق نیست. یعنی نه تنها خداوند موجودی
متشخص و انسان گونه فرض شده که غیر از آن گمان می شود، خداوند
با زبان آدمیان سخن می گوید و وحی از جنس زبان آدمیان است.
ثانیا شناخت و همکاری با خداوند و تعبیراتی از این قبیل برای
نگارنده خالی از ابهام نیست. یعنی به نظر می رسد که بهرحال در
مثال مذکور پیشفرضی در باب طریقه ارتباط انسان با خداوند و نیز
ماهیت خداوند موجود است که بی مفروض داشتن آنها مثال لااقل
برای نگارنده، کاملا مبهم و گنگ می شود. دقیقا همین پیشفرض در
گزاره ب ( هرچه آن خسرو کند، شیرین کند) نیز حاضر است و بدون
این نگاه به خداوند و ارتباطش با انسان نگارنده نمی تواند درکی
از این گزاره (هر چه آن...) در زمینه تبیین پدیده وحی داشته
باشد. در باب گزاره الف نیز به نظر می آید که در مقاله مذکور
وحی و محتوای وحی دو چیز متفاوت فرض شده اند؛ اما از این تفاوت
سخنی به میان نیامده است. غیر از این اگر منظور از محتوای وحی،
قرآن مجید است، این گزاره این گونه تحویل می شود که شخصیت نبی
یکسره قرآن را تعیین می کند که به هیچ عنوان این گزاره روشن تر
از گزاره سروش نیست. حاصل آنکه در مثال یاد شده دو موجود حاضر
هستند که می توانند با یکدیگر سخن بگویند.بهرحال به زعم
نگارنده، برای خداوند، ماهیت انسانوار قائل شدن و فرض کردن
زبانی انسانی برای او، غلط است. به نظرم نمی آید که مقاله نیز
مدعی این دو فرض باشد و لذا بی مفروض داشتن این دو فرض برای
فهم مدل مذکور باید بتوان فهمی از پدیده وحی بدست داد که در
مقاله غایب است، بدون بهم آوردن چنین فهمی، استفاده از مثال
مذکور خالی از ابهام نمی نماید.
۲- الف. رفع ابهام:برای رفع ابهام ذکر شده، در این مجال بر آنم
که فهمی از وحی بدست دهم تا با مدل مذکور در نپیچد و در پرتو
فهم پدیده وحی، به فهم مدل مذکور و استدلال های بیان شده نائل
شویم. نظرم می آید که مثال مذکور با فهمی سنتی از پدیده وحی
متناسب است. برای شرح این فهم باید گفت که ارتباط خداوند با
انسان، بر اساس قرآن دارای صور گوناگونی است. نوع ارتباط
خداوند با پیامبر در تنزیل قرآن، ارتباط غیر مستقیم از طریق
فرشته وحی است ( بنابر نظر قرآن در آیه ۵۲ سوره شوری در این
آیه، من روح را فرشته وحی فهمیده ام) بنابراین چنین ارتباطی را
می توان به گونه زیر تصویر کرد:[...]
در این مدل سنتی فرض بر این است که ارتباط میان پیامبر و فرشته
به زبان عربی صورت گرفته است، و ارتباط میان خداوند و فرشته با
زبامی رمزی انجام گرفته است گرچه در این جا نیز حداقل دو نظر
قابل تمایز است: نخست، دیدگاهی که چه ارتباط خداوند با جبرییل
و چه ارتباط جبرییل با پیامبر را زبانی می داند ( این تلقی
بیشتر توسط غزالی ترویج شده است) دیدگاه دوم تنزیل را ارتباط
غیر زبانی می خواند اما ارتباط جبرییل با پیامبر را زبانی می
داند.
به نظر می آید در هر سه حالت مثال مذکور ( در باب حالت اول سخن
نمی گوییم که اساسا راجع به قرآ ن نیست). چنین مدلی فرض شده
است، حالت دوم که دقیقا بر این مدل مبتنی است، در این حالت
منشی، پیامبر و رییس، جبرییل است و ارتباط بین این دو زبانی
است، حالت سوم را می توان اینگونه فهمید که گفتگویی بین پیامبر
و جبرییل در گرفته است و پیامبر گزارش این گفتگو را با زبان
خود برای ما بیان کرده است، باید ذکر شود که من نمی توانم برای
اندیشه سرشتی جز زبان قائل شوم گرچه شاید مقاله مذکور مدعا شود
که سرشت اندیشه غیر زبانی است و یا بهرحال این حالت در مثال
نظر به ارتباطی غیر زبانی بین منشی و رییس دارد (در این باب در
بند آخر بیشتر صحبت خواهد شد.) در این صورت هم باید گفت که در
این صورت بازهم در ذات مثال مذکور نوعی ارتباط هم سطح بین منشی
و رییس فرض شده است که متناسب با رابطه عرضی جبرییل پیامبر
است. همین ارتباط هم سطح بین دو انسان در حالت چهارم نیز حاضر
است. در واقع حالت چهارم باقبول داشتن مدل سنتی از وحی، آن را
رد می کند، به این معنی که در حالت چهارم فرض بر این است که
اساسا ارتباط زبانی بین منشی و رییس ممکن بوده است، اما
بهردلیل صورت نگرفته است. علاوه بر این در حالت چهارم فرض شده
است که منشی رییس را می شناسد، این که در باب خداوند و پیامبر
این شناخت از چه جنسی است هنوز برای من مبهم است.
ب. مدل ارائه شده خالی از اشکال نیست: نظر غزالی در باب وحی و
آن را لوح محفوظ شمردن و ازلی و ابدی دانستن، دارای اشکالات
عدیده ایست که روی آن اجماع حاصل است. اما نکته اینجاست که به
نظر می آید اگر ارتباط خداوند با جبرییل را زبانی فرض کنیم
ناگزیر به نظر غزالی خواهیم رسید. و در حالت مخالف نیز اگر
ارتباط خداوند با جبرییل را غیر زبانی بدانیم باید فرض کنیم که
جبرییل عربی می دانسته و پیغام خداوند را به عربی ترجمه کرده
است. یعنی به نظر می آید که برای درک پدیده وحی در زمینه مدل
ارئه شده، بایستی نخست درکی از ماهیت زبان و شیوه عملکردش
داشته باشیم، یعنی بهرحال باید توضیح داد که به چه معنا می
توانیم برای خداوند یا جبرییل زبانی انسانی قائل شویم. فارغ از
مثال مذکور و پیشفرض هایش در باب خداوند و ارتباط هم سطح میان
انسان و خداوند، می توان قرائت حداقلی را به شیوه ای دیگر هم
فهمید، دز این روش بی هیچ پیش فرضی در باب خداوند و جبرییل،
تنها فرض می شود که پیامبر سخنانی را بعنوان وحی می شنیده است
(نظیر ارتباط موسی با خداوند). اما لااقل این فهم از قرائت
حداقلی در باب وحی با متن قرآن سازگار نیست ( نگاه کنید به
شعرا ۱۹۴-۱۹۳، قیامت ۱۶-۱۸ ، شوری ۵۲ ) . اما قرائت حداکثری
نیز بی اشکال نیست، چرا که به نظر می آید که اساسا در بن حالت
چهارم ، فهم سنتی وحی حاضر است ( و این فهم خالی از اشکال
نیست) ثانیا این سوال برای من مطرح است که اساسا دیدگاههای
خداوند از چه جنسی است که منشی بدان شناخت داشته است و به چه
معنی می توان گفت منشی دیدگاه های خداوند را می دانسته است.
۳- فهمی نو از گزاره سروش:برای دست دادن فهمی نو از گزاره سروش
، نظر متاخر ابوزید در باب ماهیت وحی را ذکر می کنم:
آنجا که در فهم آیه 51 سوره شوری گمان کردیم وحی و "کلمه الاه"
یکی است شتابزده عمل کردیم، در واقع وحی تنها یکی از انواع
کلمه الاه است و در این آیه به معنای لغوی اش یعنی الهام ]
ارتباط غیر زبانی [ بکار رفته است.کلمه الاه سه قسم است... نوع
سوم همان وحی معهود است که در آن رسولی (فرشته ای) می آید اما
این رسول چیزی را به پیامبر ابلاغ نمی کند بلکه وحی و الهام می
کند. اگر بر اساس چنین تفکیکی میان وحی و کلمه الاه و انواع سه
گانه آن به آیه بنگریم، در می یابیم که جبرییل کلمات را به
پیامبر تحویل نداده بلکه وحی و الهام کرده است این فهم با آیات
بقره ۹۷ و شعرا ۱۹۴-۱۹۳ سازگار و همخوان است، معتقدم این
قرائت به حقیقت نزدیکتر است زیرا اگر الفاظ قرآن را عین کلمات
الاه بدانیم، در آن صورت تعدد و اختلاف قرائات چه می شود...
]صفحه ۵۱۷، معنای متن، نصر حامد ابوزید، طرح نو [ این قرائت
از وحی با حالت سوم در مثال قرابت دارد اما علی الاصول از آنجا
که گمان می کنم نخست این مثال ارتباط بین منشی و رییس را هم
سطح فرض می کند و دیگر اینکه اندیشه را از جنس زبان می شمارم،
از حکم به شباهت این نظر در باره وحی و مورد سوم مثال سر باز
می زنم. حال در این قرائت از نظر سروش، "کلام پیامبر، عین
کلام باری" است را می توان اینگونه فهمید که در مورد وحی به
پیامبر اسلام ، کلمه الاه توسط حضرت مصطفی به کلام انسانی
تبدیل می شود و اساسا سخن خداوند در حوزه زبان چیزی جز سخنان
نبی نیست و هر آنچه پیامبر گفته (بعنوان قرآن) همانا سخن باری
است. در این زمینه بر خلاف قرائت حداکثری ربط و نسبت خداوند و
پیامبر از جنس شناخت نیست بلکه چیزی شبیه الهام بر قلب پیامبر
است. در این قرائت می توان هم سخن با سروش گفت "شخص نبی
یکسره محتوای وحی را تعیین می کند"و در فهم این گزاره باید به
تفاوت میان وحی و محتوای وحی دقت کرد، وحی از جنس الهام است و
محتوای آن از جنس زبان. حال این گزاره به این معنی است که
محتوای وحی که همان صورت زبانی شده الهام است توسط پیامبر
تعیین می شود با زبان دیگر پیامبر به الهام قلبیش لباس زبان می
پوشاند.
البته گفتگو ندارد که وحی یا همان الهام غیر زبانی بر قلب
پیامبر به چهار معنای ذکر شده در مقاله نقد بسط تجربه، متناسب
با شخصیت پیغمبر است، درستی این مدعا در ربط و نسبت میان
محتوای الهام/صورت زبانی شده الهام/ قرآن با فرهنگ و
زبان زمانه و شخصیت پیامبر نشان داده می شود. حاصل این که
آموزه سروش وحی تابع شخصیت نبی است نه برعکس را می توان این
گونه فهمید که محتوای وحی تابع نبی است و خود وحی متناسب با او
و فرهنگ و جامعه اش.
امیر صائمی- ۲۶ جولای ۲۰۰۵
ملاحظاتى درباره پرسش فوق ۱۸:
امیر عزیز، سلام: امیدوارم که ایام به کامت خوش باشد.
درباره ی یادداشت خوبت درباره ی نقد من بر نظریه ی بسط تجربه ی نبوی،
نکاتی به نظرم می رسد که مختصراً برایت می نویسم:
۱. در حدّی که من درمی یابم، نظریه ی مختار تو قرائتی از همان نظریه ی
سنتی است که سروش مدعی است مشکلات حل ناشدنی دارد. در واقع سروش
آن نظریه را دفاع ناپذیر تلقی می کند، و از همین رو نظریه ی بسط تجربه
ی نبوی را به عنوان راه حلی بدیل برای تبیین ساختار وحی پیشنهاد می
کند. بنابراین، به گمانم انتساب نظریه ی پیشنهادی تو به سروش
درست نباشد.
۲. در حدّی که من می دانم، از نظر سروش مشکل اصلی نظریه ی سنتی این است
که نمی تواند درکی روشن و قابل فهم از مقوله ی تکلم باری به دست دهد،
خواه تکلم خداوند با انسان باشد، خواه تکلم او با ملائک. در
نظریه ی مختار سروش مسأله ی تکلم باری به یک معنا به کلی منتفی می شود.
یعنی شاید سروش می کوشد با تغییر مدل ما از ساختار وحی اساساً صورت
مسأله را پاک کند، یا دست کم منطق آن را از اساس تغییر دهد. اگر رأی
سروش درباره ی نظریه ی سنتی درست باشد، نظریه ی پیشنهادی تو و
نیز آن نظریه ای که تو به من منسوب کرده ای، هر دو به یک اندازه دچار
مشکل خواهند بود ( یعنی وقتی اصل "تکلم باری" مفهومی غیر قابل دفاع
باشد، فرقی نمی کند که طرف تکلم انسان باشد یا فرشته.) البته
ممکن است همنوای با تو بگوییم خداوند با فرشته "سخن" نمی گوید، بلکه با
مکانیسمی دیگر با او مبادله ی معنا می کند، در این صورت جای این پرسش
است که آن مکانیسم چیست؟ چرا انسان نمی تواند بدان شیوه طرف خطاب
خداوند واقع شود؟ آیا فقط فرشتگان قابلیت دریافت خطاب از آن نوع
خاص را دارند؟ چرا؟ کدام ویژگی ذیربط ایشان را از این حیث از
آدمی متمایز می کند؟ من شخصاً معتقدم این خط استدلال نهایتاً به
بیراهه های سنگلاخ و درشتناک می انجامد. یک دلیل مهم آن این است
که ما چیز زیادی درباره ماهیت و ساختار وجودی فرشتگان نمی دانیم.
۳. فرض کنیم که نظریه ی مورد پیشنهاد تو از اساس غیر از نظریه ای است
که به من منسوب کرده ای. در این صورت، به گمانم تو موضع نهایی
مرا تقویت کرده ای. اصل ادعای من در خصوص "ناموجه" بودن حرکت
سروش از مدل سنتی به مدل مورد پیشنهاد وی این بوده است که وقتی قرینه
(یا مجموعه قرائن) واحد با دو نظریه ی بدیل به یکسان سازگار است و هر
دو را به یکسان تأیید می کند، شأن قرینگی آن قرینه (یا مجموعه قرائن)،
مادام که ترجیح یک نظریه بر نظریه ی رقیب آن مدّ نظر است، از میان می
رود. اکنون تو ادعا می کنی که قرائن مورد پیشنهاد سروش با بیش از
دو نظریه ی رقیب نسبت یکسان دارد. و این امر، به فرض صحت به نحو
مؤکدتری نتیجه ی مورد ادعای مرا نشان می دهد. (البته من معتقدم که شمار
نظریه های بدیل احیاناً بسی بیش از اینهاست، هرچند برای تحکیم نتیجه ی
مورد نظر من به بیش از دو نظریه ی رقیب که با قرائن پیشنهادی سروش
سازگار باشد، حاجت نداریم.)
۴. این نکته ی آخر را هم بیفزایم که من در مقاله ی مورد بحث نظریه ی
مختار خود را مطرح نکرده ام (و به گمانم این نکته را به تصریح یادآور
شده ام). بنابراین، نظریه ای که تو به من منسوب می کنی، رأی
مختار مرا به هیچ وجه بازنمی نماید، هرچند که من در نهایت صورتی فنی از
همان مدل را قابل دفاع می دانم. قرائتی قدیمی از نظریه ی مختار
مرا می توانی در "رساله ی دین شناخت" بیابی، هرچند ممکن است که امروز
من آن نظریه را به نحو دیگری تقریر کنم. همچنان مشتاق و در انتظار نکته
سنجی های خوبت هستم.
زنده باشی
آرش ۲ آگوست
۲۰۰۵
نقد و نظر يك دوست ۱۶:
بنام خدا
آرش جان سلام، تو را استاد خطاب نمی کنم که فاصله بين ما در
نگيرد که ما خود قربانی های فاصله ايم. روزگفتارهايت را از
ابتدا شرع به خواندن کردم تا رسيدم به: "چراغهای رابطه
تاريکند." [...] نمی دانم چرا قرابت خاصی را نه تنها با روح تو
بلکه با فضای تو احساس می کنم. وقتی می گويی زمان از دستت خارج
می شود وقتی می گويی دنيا جذابيتی برايت ندارد و قتی می گويی
فضای خانه ات فقط برای خودت قابل تحمل است و وقتی می گويی
ساعتها می نشينی و بدون اينکه کاری انجام دهی به سقف نگاه می
کنی انگار آينه وجود من در مقابلم نشسته و مرا توصيف می کند.
من وقتی وارد اجتماع می شوم و با ديگران صحبت و شوخی می کنم
برايشان هرگز باور کردنی نيست اگر بگويم روزها می گذرد اما نه
با کسی صحبت می کنم و نه از خانه خارج می شوم. برای من هم دنيا
ديگر جذابيت خاصی ندارد. از ابتدا هم ثروت, شهرت و شهوت برايم
جاذبه نداشت. اما چند بار لا اقل عشق مجازی قلبم را به لرزه و
هيجان در آورد اما حال ديگر عشق مجازی هم دوای اين درد نمی شود
و نمی دانم شايد هم خوش خيالی بود و شايد هم افيون. اما هر چه
بود لا اقل هيجان روحی به من می داد آنچه که الان از آن بی
بهره ام. آنچه تو با روزگفتارهايت برای خود کردی من با شعرهايم
برای خود کردم. تو با تکرار روزگفتارهايت برای خودت دنيای تک
نفری متکی به خود را کوچک و کوچک تر کردی. آخرين نيازهای سخن
گفتن با ديگران را هم با سخن گفتن با خودت جبران کردی. تو برای
اين روزگفتارها را آغاز کردی که احتياجت را به دنيای خارج و به
ديگرانی که برايت حرف بزنند کمتر و کمتر کنی. اما دوست عزيز
مگر مومن آينه مومن نيست؟ من خيلی مطالعات عميقی نداشتم. اما
در مورد انسان زياد فکر کرده ام. [...]اما لااقل اين احساس به
من دست داد که هر دو ما:
هر دو بحری آشنا آموخته
هر دو جان بی دوختن بردوخته
خودم هم نمی دانم اما باور کن تا به حال با کسی اينقدر احساس
نزديکی روحی نکرده ام. جذبه روح تو بی نظير است.
و رحمت الله علی المومنين
مهدی ۱۲ جولای ۲۰۰۵
حاشیه ای
بر ملاحظات فوق ۱۶:
مهدی عزیز
سلام، از دریافت یادداشت مهربانانه و پر احساست دلشاد
شدم. سپاسگزارم که روح لطیف و شریف خود را بر من می گشایی، و در
مهرورزی سخی و گشاده دستی. [...]خوشحالم که چیزی از احوال درون و
نجواهای تنهایی مرا آشنای با روح خود یافتی. راست می گویی که من
با این روزگفتارها به یک معنا دنیای خصوصی کوچکی برای خود ساخته ام.
اما این نجواها بیش از آنکه ابراز استغنای روحی از دیگری باشد، تمنای
شنیده شدن است، تلاشی است برای پیوند یافتن با دیگری. گویی من می
کوشیده ام (گه گاه نومیدانه) که چراغ خاموش رابطه را روشن کنم.
برای من سوگناکترین سویه ی هستی ما انسانها در این عالم، بیش و پیش از
هرچیز امتناع روابط انسانی محرمیت آمیز است. در فضای تجربه های
شخصی من رابطه ی انسان با خداوند با امکان چنان روابطی پیوند خورده
است. و چون خداوند همیشه ژرفترین وسوسه ی زندگی من بوده است، عشق
به مثابه ی تجربه ی گشوده شدن به سوی دیگری و برداشتن مرزهای میان دو
"من"، همیشه دلرباترین رؤیای زندگی من بوده است. متأسفانه آنچه
من بیشتر می بینم و می آزمایم "عشق فیزیکی" است، یعنی دو تن در کنار هم
قرار می گیرند، و رفته رفته به هم خو می کنند، و طول مجاورت آنها را با
هم جفت و جور می کند، و رفته رفته تحت فشار مجموعه ای از عوامل خارجی
(مثل، عادت، نیازهای متعارف زندگی و فشار حرف و نگاه "مردم") به هم می
چسبند. این نوع عشقهای فیزیکی گرچه درجای خود محترم است و در
بسیاری مواقع بهترین چیزی است که ممکن است نصیب کسی بشود، اما هرگز نمی
تواند تنهایی عمیق روح انسان را که در پیله ی "خود" گرفتار آمده رفع
کند. من بسیاری زوجها را می بینم که در عین حال که سالها در کنار
هم زندگی کرده اند، به نحو غم انگیز و دردناکی از هم بیگانه اند، هریک
در دنیای خود تنهاست؛ با یکدیگر حساب بانکی مشترک دارند، خانه ی مشترک
دارند، بستر مشترک دارند، فرزند مشترک دارند، اما روح و هویت مشترک
ندارند. "عشق شیمیایی" (!) بسیار اندک است، یعنی مناسباتی که در
آن پیوند میان اتم "من" ها از نوع شیمیایی باشد نه فیزیکی؛ پیوندی باشد
که ماهیت طرفین رابطه را استحاله بخشد، و از این میانه موجود تازه ای
متولد شود. این نوع روابط محرمیت آمیز که از سطح به ژرفا می رود،
و نیروی نگه دارنده ی آن عاملی بیرونی نیست، بلکه کشش و اقتضای برآمده
از عمیقترین نیروهای درونی است، به زندگی معنا می بخشد، و می تواند
تنهایی عمیق روح وحشتزده ی ما را در این عالم مرهم بنهد. به نظرم
این نوع عشق مجازی است که می تواند در آینه ی خود "ابدیت" مقدس را شکار
و آشکار کند. باری، غرضم این است که اگر از هر چیز دلتنگ و دلسرد
می شوی، از عشق نشو. هیچ تضمینی نیست که جهد ما به تجربه ی "عشق
شیمیایی" بینجامد، اما به قول مولانا: "کوشش بیهوده به از خفتگی ست".
این هم از جمله طنزهای سوگناک زندگی بشری است که از ما خواسته
اند برای کسب محال بکوشیم. به قول آن مرد خوش خیال: "نمی شه، اما
اگه می شد چی می شد!"[...]
زنده باشی
آرش ۲۱ جولای
۲۰۰۵
نقد و نظر يك دوست ۱۵:
با عرض سلام،
امیدوارم حالتان خوب باشد. می خواستم از شما به خاطر اینکه
صحبتهای ارزشمندتان را در وبلاگتان قرار دادید تا از آن بهره
ببریم تشکر کنم.
وقتی به صحبتهای شما گوش می دهم احساس می کنم که کسی زبان روحم
را برایم ترجمه می کند و با فهمیدن آنچه سعی داشته به من
بگوید، وحالا فهمیده ام، آرامش و رضایت خیلی خاصی به من دست می
دهد. [...]
داشتم به یکی از مطالب شما درباره "رابطه محرمیت آمیز" گوش می
دادم. چقدر نزدیک بود به آنچه مدّتی است من را آشفته کرده و
آزارم می دهد. احساس کردم می توانم پیغام روحم را از میان
صحبتهای شما دریافت کنم و به همین خاطر مزاحمتان شدم. شما راجع
به عشق فریبکارانه و عشق صادقانه صحبت کردید. اگر کسی به امید
یک زندگی و عشق صادقانه پا به یک زندگی مشترک گذاشته باشد ولی
در این زندگی پی ببرد که متأسفانه همسرش [...]حالی که فریاد از
عشق می کند ولی فقط خودش را دوست دارد و هدفش از ازدواج مالکیت
فکر و روح و جسم همسرش است، و می خواهد او را مال خود کند، فکر
و عقیده او را تحت سلطه بگیرد و به خود حق می دهد که به خاطر
اصلاح همسرش ( در صورتی که منطبق بر سلایق او نباشد) او را
مورد اهانت و سوء رفتار قرار دهد، همسر او باید چه کند؟
پس ازمدّتی که از زندگی مشترکمان گذشت ، بالاخره به یاری خدا
توانستم از آن موقعیت خارج شده و فرصت این را پیدا کنم که از
بیرون به زندگی نگاه کنم، [...]به چندین روانشناس مراجعه کردم،
و حتی با روانشناسی که به طور مشترک با هردوی ما حرف زد، صحبت
کردم . همه بر این عقیده هستند که این من نیستم که مشکل آفرینم
و این من نیستم که می توانم به او کمک کنم، و او باید اگر خودش
بخواهد به خودش کمک کند، وگرنه روز به روز بدتر می شود و به
صلاح نیست من به زندگی برگردم. در حالی که روحم خیلی خسته و
افسرده از این زندگی است، در مرحله سختی قرار گرفته ام. از یک
طرف با گریه و زاری و التماسهای او به برگشت مواجهم، از طرف
دیگر افکار غلط او را می بینم که تنها چیزی که برای او مهم است
برگشتن من است و حتی [...]هنوز حاضر نیست حتی مشکل را ببیند، و
خلاصه اینکه منطق به من می گوید که برگشتن به زندگی به این نحو
و ادامه آن، اصلاً درست نیست، و برای حل این مسأله راه درست بی
اعتنایی و سختگیری و بی توجهی به او است، و به عبارتی نهایتاً
جدایی کامل. این مسأله با روح من سازگار نیست و سخت مرا آزرده
کرده است. تصمیم عاقلانه جدایی است، ولی دلم با من پیش نمی آید
و دچار غم عمیقی هستم. به خدا توکل کرده ام، و به او امید
دارم. ولی واقعاً گاهی درمانده می شوم، و شک می کنم که آیا
دارم کار درست را انجام می دهم یا نه. احساس می کنم با بن بستی
روبرو هستم و جلوی آن نشسته ام. دوست دارم این دیوار نبود ولی
حالاکه هست. دوست دارم می توانستم خرابش کنم، ولی همه کتابها،
تجربه بزرگترها، همه و همه به من می گویند فایده ندارد و تو
نمی توانی خرابش کنی و روز به روز بدتر می شود. قبلاً به
حرفشان گوش ندادم و فقط عمرم را تباه کردم و موقعیتهایم را از
دست دادم، و خودم را خسته کردم. البته از یک جهت خوب است که می
دانم آنها راست می گویند و نباید نسبت به حرفهایشان بی توجه
باشم. ولی اینقدر خسته ام که پای دبوار نشسته ام، هیچ کاری نمی
کنم. شاید می خواهم معجزه ای بشود. ولی می ترسم نشود. راستش
حتی نمی دانم که دوستش دارم یا نه. احساساتم ترکیبی شده از
خستگی، دوست داشتن، غم، دوست نداشتن... دوستش داشتم و ادامه
دادم، ولی منطق می گوید که این دوست داشتن فایده ندارد، و باید
از یادم برود. باید انکارش کنم، باید فراموشش کنم. باید خاطره
های خوب را به خاطر یک واقعیت تلخ فراموش کنم. باید بپذیرم که
آینده ای که تصورش را کرده بودم و با او به آن رنگ داده بودم،
باید بدون او باشد، یا به هرحال آینده ای مبهم و بی رنگ است.
ولی از جدایی هم می ترسم. از اعتراف به شکست و تنهایی حتی به
خودم هم می ترسم. از اینکه همه بفهمند من جدا شدم، در حالی که
اصلا فکرش را نمی کردند، می ترسم. هروقت به خدا توکل می کنم و
انرژی می گیرم فقط پا می شوم، ولی دور یک دایره بسته حرکت می
کنم، حتی خودم را گول می زنم. روحم پر از هیجان و شک است، و
نمی پذیرد، دوست دارد سعی کند، دوست دارد کار اینطور نمی شد، و
چقدر دوست دارد فقط بنشیند و تا آخر به آن دیوار و در بسته زل
بزند، شاید می ترسد که حتی چشم از آن دیوار بردارد. چند شب پیش
خواب می دیدم که در زندان هستم، و او یک صندلی فلزی را به سمتم
پرتاب کرد، ولی من خیلی عکس العملی نشان ندادم. البته صندلی به
من نخورد. منطقم می داند که باید برگردد واین در باز نمی شود،
و نباید بیشتر بماند، چون ماندنم فقط روحم را آشفته تر و
خرابتر می کند. باید چکار کنم؟ واقعاً ممنون می شوم اگر نظرات
ارزشمندتان را در اختیارم قرار بدهید.
با تشکر فراوان
۲۰ جون ۲۰۰۵
حاشیه ای
بر ملاحظات فوق ۱۵:
سلام،
از ابراز لطف و اعتمادی که نسبت به من ورزیده اید بسیار
سپاسگزارم. و نیز از تجربه ی دشواری که از سر می گذرانید بسیار
متأسفم.
حقیقتاً شکل بخشیدن به یک مناسبات انسانی سالم و مدیریت آن
کاری به غایت دشوار است، و برخلاف آنچه غالباً تصوّر می شود،
هرچه افراد به یکدیگر نزدیکتر می شوند، بر پیچیدگی این
دشواریها افزوده می شود. در این مورد خاص به گمانم شما بسیار
خردمندانه و سنجیده رفتار کرده اید. بر مبنای آنچه نوشته اید،
شما تمام راههای خردپسندی را که برای حلّ مشکل در پیش رو
داشتید، آزموده اید، و در حدّی که من در می یابم، برخلاف
طوفانهای عاطفی که در روح شما موج می زند، ذهن و اندیشه ی شما
روشن و واقع بین است. به گمان من وقتی در مناسبات محرمیت آمیز
میان دو نفر بحرانی رخ می دهد، باید به چند نکته بسیار مهم
توجه داشت:
اولاً- در حدّی که من در می یابم، این نوع بحرانها بسر نخواهد
آمد مگر آنکه هر دو طرف مشکل را تصدیق کنند، و حقیقتاً و
صادقانه در صدد رفع آن برآیند. رابطه دو طرف دارد، و هر دو طرف
در حفظ سلامت و طراوت رابطه مسؤولند، و باید بار این مسؤولیت
را با یکدیگر به دوش بکشند. البته اشکالی ندارد که افراد گاهی
جور شریک زندگی خود را بکشند. اما این امر در مناسبات انسانی
سالم استثنا است نه قاعده. مناسبات انسانی سالم، مناسباتی
متقابل و متقارن است. یعنی همانطور که شما نسبت به طرف مقابل
احساس تعهد و مسؤولیت می کنید، او هم باید نسبت به شما احساس
مسؤولیت و حساسیت بکند. و نیز انگیزه ی طرفین در این روابط
باید کمابیش مشترک باشد، یعنی برای مثال، اگر شما طرف مقابل را
بخاطر خود او دوست می دارید، او هم باید شما را بخاطر خودتان،
و نه مثلاً برای ثروت یا شهرتتان، دوست داشته باشد. بنابراین،
اگر طرف مقابل حاضر نیست مشکل را تصدیق کند، یا صادقانه برای
حل آن بکوشد، از همان ابتدا باید بدانیم که آب در هاون می
کوبیم، و عمر خود را در این میانه ضایع می کنیم.
ثانیاً- به گمانم ما کمابیش می دانیم که چگونه می توانیم سلامت
یا عدم سلامت یک رابطه را ارزیابی کنیم. برای مثال، می توانیم
از خود پرسشهایی از این قبیل را بپرسیم:
(۱) تا چه
حدّ به لحاظ عاطفی از این رابطه احساس رضایت می کنیم؟
(۲) تا چه حدّ می توانیم با هم گفت و گو کنیم، و یکدیگر را
بفهمیم؟
(۳) تا چه حدّ دوست و همراه یکدیگر هستیم؟ آیا در سختیها و
دشواریهای زندگی تکیه گاه و همراه یکدیگریم؟
(۴) تا چه حدّ علایق مشترک داریم؟ تا چه حدّ فعالیتها و
علایقمان برای یکدیگر جذاب و توجه انگیز است؟ تا چه حدّ می
توانیم با یکدیگر کار و فعالیت مشترک داشته باشیم؟
(۵) تا چه حدّ طرف مقابل مرا به لحاظ عاطفی حمایت می کند؟
(۶) تا چه حدّ یکدیگر را دوست داریم؟
(۷) تا چه حدّ به یکدیگر احترام می گذاریم؟
(۸) تا چه به یکدیگر اعتماد می ورزیم؟
(۹) تا چه حدّ دوست داریم که یکدیگر را تر و خشک کنیم؟
(۱۰) تا چه حد از مصاحبت با هم، از با هم بودن، لذّت می
بریم؟تا چه حدّ دوست داریم که وقتمان را با هم صرف کنیم؟
(۱۱) تا چه حدّ از مناسبات بسیار خصوصیمان لذّت می بریم؟
(۱۲) تا چه حدّ این رابطه حس اعتماد به نفس ما را تقویت می
کند؟
و غیره.
اگر در غالب این موارد من آن رابطه را پاسخگوی نیازهای روحی
خود نمی یابم، نباید تردید کنم که گرفتار رابطه ای ناسالم و
روح کش شده ام، و باید هرچه زودتر خود را از شرّ آن مناسبات
رهایی ببخشم. ما هیچ سرمایه ای جز روحمان نداریم، و هیچ چیز به
اندازه ی یک رابطه ی انسانی ناسالم روح ما را فرسوده و پژمرده
نمی کند.
ثالثاً- ما معمولاً به چندین دلیل دشوار می توانیم خود را از
شرّ این نوع روابط ناسالم نجات بخشیم. به گمان من مهمترین دلیل
این است که ما پس از مدّتی که با یک فرد خاص بسر می بریم، رفته
رفته به او "معتاد" می شویم. من این اصطلاح را به معنای دقیق
آن به کار می برم. ما به معنای دقیق کلمه می توانیم به یک
انسان دیگر معتاد شویم. و دقیقاً همانطور که یک فرد معتاد، علی
رغم میل خود، نمی تواند ترک اعتیاد کند، فردی هم که گرفتار یک
رابطه ی ناسالم است، اما به طرف مقابل معتاد شده است، نمی
تواند به آسانی خود را از شرّ آن رابطه نجات بخشد. بنابراین،
در این شرایط ما بیش از طرف مقابل به کمک یک متخصص روانشناس، و
نیز یاری و همراهی دوستان مشفق خود حاجت داریم. تنها مسؤولیتی
که شما در قبال طرف مقابل دارید این است که اخلاقاً موظفید او
را از وضعیت و تصمیم خود آگاه کنید، دلایل خود را برای او
توضیح دهید، و به او فرصت دهید که منطق شما را بشنود، و در
صورت امکان بپذیرد. یعنی تعهد اخلاقی و انسانی شما این است که
به طرف مقابلتان احترام بگذارید، یعنی او را یکباره و بدون هیچ
توضیح و آمادگی رها نکنید، دلایل خود را به او توضیح دهید، به
او فرصت دهید که از خود دفاع کند، یا اگر می تواند جبران مافات
کند، یا دست کم خود را برای این جدایی به لحاظ روحی کمابیش
آماده کند. شما در قبال آن فرد بیش از این اخلاقاً وظیفه ای
ندارید.
اما فردی هم که نمی تواند خود را از یک رابطه ی ناسالم و
فرساینده بیرون بکشد، به گمانم خوبست که مدام این نکات را به
خود گوشزد کند:
(۱) من می
توانم بدون او زندگی کنم، و چه بسا زندگی من بدون او بهتر
باشد.
(۲) عشق و محبت به تنهایی برای داشتن یک رابطه ی انسانی
سالم و شکوفاننده کافی نیست.
(۳) روابط انسانی باید متقابل و متقارن باشد، افراد باید
در آغوش این رابطه احساس آرامش و امنیت کنند، و نسبت به
خود اعتماد به نفس بیشتری بیابند. رابطه ی سالم، رابطه ای
است که موجب می شود ما نسبت به خود احساس بهتری بیابیم.
اگر رابطه ای نمی تواند چنان نقشی را برای ما ایفا کند،
نبودنش بسی بهتر از بودنش است.
(۴) ترس از تنهایی مطلقاً دلیل خوبی برای ماندن در یک
رابطه ی ناسالم نیست. رابطه ی ناسالم، علاوه بر تمام
آسیبهای جبران ناپذیری که به روح ما می زند، تنهایی ما را
هم رفع نمی کند، بلکه آن را تشدید می کند. فردی که روحاً
در رابطه حاضر نیست، یا از برقراری یک رابطه ی عاطفی و
انسانی شریف ناتوان است، بیش از آنکه تنهایی مرا رفع کند،
تنهایی مرا دامن می زند.
(۵) وحشت از سخن چینی دیگران هم مطلقاً دلیل خوبی برای
ماندن در یک رابطه ی ناسالم نیست. وقتی که تو درهم شکسته و
فرسوده و پژمرده می شوی، هیچ یک از آن سخن چینان به داد تو
نخواهند رسید. مسؤولیت اصلی حفظ و شادابی روح من با من است
نه با دیگران. حفظ سلامت و طراوت روح و روان من بسیار
مهمتر از حرف و سخن دیگران است.
(۶) ما نمی توانیم یکدیگر را عوض کنیم. این حقیقت ساده ای
است که غالباً از یاد می بریم. طرف من همان است که تاکنون
خود را نشان داده است. باید این فکر باطل را از سر بیرون
کرد که من می توانم او را عوض کنم.
(۷) هیچ دلیلی ندارد که فکر کنیم عشق تا ابد ادامه می
یابد. عشق هم مثل بسیاری چیزها می تواند زوال بپذیرد. وقتی
که عشق در میانه نیست، نباید خود را به توهم آن فریفت.
(۸) فراموش نکنید که روابط انسانی ناسالم از جمله
وحشتناکترین شرور این عالم است، و گاه می تواند چندان
فرساینده باشد که فرد را برای همیشه روحاً معلول و فلج
کند، یا حتی به مرگ فرد بینجامد.
(۹) البته ممکن است معجزه ای شود و اوضاع یکسره دگرگون
گردد. اما ما هرگز نباید زندگی خود را به امید معجزه پیش
ببریم. معنای توکل این است که ما تمام کارهای خردپسندی را
که برای مدیریت و رفع بحران لازم است، انجام دهیم، سپس از
خداوند بخواهیم که جهد ما را به نتیجه ی مطلوب برساند. از
خودتان بپرسید آیا اگر معجزه ای رخ نداد و این وضعیت چند
سال دیگر نیز ادامه پیدا کرد، چه خواهم کرد؟ آیا آماده ام
این رنج جانکاه را باز هم تاب بیاورم؟
(۱۰) درد و رنج قطع رابطه همیشگی نیست، و به مراتب کمتر از
درد و رنج ناشی از ادامه ی یک رابطه ی ناسالم است. البته
وقتی که رابطه را قطع می کنیم احساس اضطراب، تنهایی، و
افسردگی می کنیم، اما این احساسات مدّت محدودی دوام می
آورد، و پس از مدّتی یکباره از میان می رود. در این شرایط
فرد می تواند از دوستان و خویشاوندانش کمک و حمایت عاطفی
بگیرد تا بتواند دوباره روی پای خود بایستد.
(۱۱) هیچ دلیلی ندارد که فکر کنیم پس از قطع آن رابطه تنها
خواهیم ماند. زندگی آبستن بسی حوادث پیش بینی ناپذیر است.
(۱۲) شاید از یک منظر پایان دادن به رابطه ای که ما بخشی
از عمر خود را بر آن سرمایه گذاری کرده ایم، شکست تلقی
شود. این درست است. اما نباید فراموش کنیم که با پذیرش به
موقع شکست می توانیم از گسترش آثار زیانبار آن پیشگیری
کنیم، و چه بسا از آن چندان درس بیاموزیم که بتوانیم همین
شکست را به گامی بلند برای پیروزیهای آینده بدل کنیم. هیچ
وقت برای تغییر دیر نیست. هرچه بیشتر در این زمینه تعلل
کنیم، فرصت بیشتری را از کف داده ایم.
(۱۳) همیشه باید به خودمان گوشزد کنیم که هویت و ارزش ما
مستقل از آن رابطه ناسالم و ناکام است. آن رابطه بخشی از
من و تجربه ی من در زندگی بوده است، نه همه ی آن. زندگی من
جنبه ها و جلوه های ارزشمند دیگری هم دارد، و تازه وقتی که
از زیر بار گران و فرساینده ی آن رابطه ی ناسالم بیرون
آیم، چه بسا بتوانم پاره ای از جنبه های دیگر شخصیت و
زندگی خود را بهتر و کامیابانه تر بپرورانم.
وقتی که ما یک رابطه ی ناسالم را پایان می بخشیم، زندگی خود را
به روی افقهای تازه می گشاییم. دل سالم و شاداب، رنگ خود را به
جهان بیرون می زند، و آن را هم سالم و شاداب می کند. حضرت
مولانا به ما می آموزد که:
|
لطف شیر و انگبین عکس دل است |
هر خوشی را آن خوش از دل حاصل است |
|
پس بود دل جوهر و عالم عرض |
سایه ی دل چون بود دل را غرض |
یعنی، "آنچه بر تو می گذرد، عکس آن چیزی است که در تو می
گذرد." قدر سلامت و شادابی روح خود را بدانید، و اجازه ندهید
هیچ چیز این مهمترین سرمایه ی زندگی شما را از شما بستاند.
پاینده و کامیاب باشید
آرش
۲۱ جون ۲۰۰۵
نقد و نظر يك دوست ۱۴:
سلام،
در باب رابطه با دیگری و اینکه می دانم اشتغال ذهنی شماست نکاتی می
نویسم، لطفا اگر وقت داشتید پاسخ دهید.
اول اینکه این مطلب که بخش زیادی از هویت ما در نگاه دیگری به ما شکل
می گیرد در عین حال که بخشی از حقیقت را در خود دارد ولی به نظرمی رسد
قابل نقد باشد. اصولا من اصلی را با زحمت به دست آورده ام
که در بسیاری از مواقع راهگشا بوده است. و آن این است که انسان
را به یک ساحت و یا چند ساحت و فقط به یک یا چند ساحت فروکاستن ما را
گمراه می کند. این فروکاستن بیشتر در مورد انسانها برای
دیگری روی می دهد و باعث می شود ما هویت خود را در نگاه دیگری جستجو
کنیم و این را به یک اصل تبدیل کنیم. به عبارت دیگر این مدل که
بیشتر برگرفته از مدل سارتر است حاکی از نگاه سوژه- ابژه ای فرانسوی
دکارتی است. یعنی سارتر با پیش فرض نگاه سوژه باور این حکم را
داده است. زیرا این حکم در واقع از قبل دیگری را ابژه فرض کرده و
دیگری را به یک ابژه هویت بخش به من فرض کرده. ولی چنانکه دیده
می شود این حکم دچار دور است. زیرا دیگر منی در میان نمی ماند که
به دیگری نگاه کند و هویت بپذیرد. چون خود دیگری دیگر است برای
خود. نکات دیگری است که در صورت تمایل عرض خواهم کرد. [...]
محسن محمودی
۱۰ جون ۲۰۰۵
حاشیه ای
بر ملاحظات فوق ۱۴:
دوست عزیز
سلام،
از نکته یابی های ارزشمندتان سپاسگزارم. در خصوص مطالب نیکویی که
مطرح کرده اید، چند نکته به نظرم می رسد که مایلم مختصراً با شما در
میان بگذارم:
اولاً- به گمانم ما هم رأی هستیم که حدّی از هویت ما در نگاه
دیگری شکل می پذیرد. البته در خصوص دامنه و عمق آن حدّ می توان
نظرات متفاوتی داشت. اما به گمانم می توان با اطمینان ادعا کرد
که اصل ادعا (یعنی اینکه نگاه دیگری تا حدّی هویت ما را شکل می بخشد)
درست است. از سوی دیگر، همانطور که خود شما هم توجه داشتید، از
آن ادعای احتیاط آمیز هرگز نمی توان نتیجه گرفت که "بنابراین، همه ی
هویت ما در نگاه دیگری به ما شکل می گیرد." در حدّی که من می
دانم حتی سارتر نیز چنان ادعایی نکرده است.
ثانیاً- به گمانم برای آنکه کسی آن ادعا را تصدیق کند (یعنی
بپذیرد که نگاه دیگری "تا حدّی" هویت ما را شکل می بخشد) لازم نیست که
لزوماً به تمایز دکارتی سوبژه -
ابژه متعهد باشد. برای مثال، هایدگر هم که از مهمترین منتقدان آن
تمایز است، وجود انسان را "وجود-با-یک-دیگر" تعریف می کند، و
هستی پنداری یا غیر اصیل را هستی ای می داند که توسط "آنها" تعریف شده
است. یعنی حکیمی هم که به آن تمایز دکارتی باور ندارد، می تواند
به نحو معناداری از نوعی هویت یا هستی ای که به واسطه ی نگاه دیگران
شکل می پذیرد سخن بگوید.
ثالثاً- البته بحث درباره ی اینکه سارتر یا هایدگر در این خصوص
چه می اندیشیده اند، بحث تفسیری جذابی است که باید در جای خود به آن
پرداخته شود. اما آنچه مورد توجه و ادعای من بوده است، بیش از
آنکه جنبه های انتولوژیکال مسأله ی "من" و "دیگری" باشد، جنبه های
کمابیش اخلاقی ماجرا بوده است. حقیقت این است که ما در
غالب موارد مصرف کننده ی منفعل و غیر انتقادی باورها و ارزشهای تحمیلی
جامعه و سنتی هستیم که در آن پرورده شده ایم. برای مثال، دانشی
را می آموزیم که بازار دارد، نه آنکه مایه شکفتگی روان ماست. یا
تصویرمان از "زندگی خوب" یا "انسان کامیاب" را بیشتر از رسانه ها و
دستگاههای تبلیغاتی دریافت می کنیم، و این تصویر عمدتاً برای
تحقق بخشیدن به حقیقت وجود ما طراحی نشده است، بلکه برای گرم نگه داشتن
مثلاً بازار سرمایه، یا حفظ قدرت پاره ای طبقات اجتماعی طراحی شده است.
حتی در آنجا هم که ما بر وفق ارزشهای اصیل زیست می کنیم، مادام که آن
ارزشها را محققانه برنگرفته باشیم، آنها را به معنای واقعی از آن خود
نکرده ایم. بنابراین، به گمانم به نحو معناداری می توان از دو
نوع "هویت" سخن گفت: هویتی که منفعلانه و به نحو تقلیدی از محیط
پیرامون خود دریافت کرده ایم، و غیر خود آگاهانه از آن پیروی می کنیم،
و هویتی که فعالانه و محققانه رفته رفته برای خود می آفرینیم، و بنیان
هستی اصیل خود قرار می دهیم. البته در هر دو حالت "دیگران" نقش مهمی در
شکل بخشی به هویت من (خواه هویت تقلیدی و کاذب، خواه هویت تحقیقی و
اصیل) ایفا می کنند، اما در این دو حالت نحوی تأثیر گذاری آنها بر من
و تأثیر پذیری من از آنها البته بسیار متفاوت است.
رابعاً- به گمان من از جمله مواردی که "دیگری" می تواند در شکل
بخشیدن به هویت اصیل من نقش بسیار سازنده ای ایفا کند، دوستی است (و
این نکته ای است که مورد تصریح ارسطو و تقریباً عموم عارفان طراز اول
ما بوده است). دوست شفیق آینه ی صافی ای است که در برابر ژرفترین
و نهانی ترین سویه های روح و شخصیت ما قرار می گیرد. به احتمال
زیاد، هیچ چیز در این عالم بهتر از وجود یک دوست نیک نمی تواند ما را
از حقیقت حال خود آگاه کند، و به ما کمک کند تا از زیر آوار خود پنداری
به در آییم، و حقیقت وجودمان را بارور و شکوفا کنیم.
در این باره البته باید بسی بیش از اینها گفت. در انتظار نکته
یابی های دیگر شما هستم.
با احترام
آرش
۱۹ جون ۲۰۰۵
نقد و نظر يك دوست ۱۱:
سلام
گرچه با خودم دست به گریبانیم که تو را آرش، آرش جان یا آرش گرامی خطاب کنم زیرا
هریک از این خطاب ها حالت و تصوری را از تو یا از من نسبت به تو در من ایجاد می کند
اما از این دام بلا می گذرم و نخست از تو تشکر می کنم که به من پاسخ دادی. چند روزی
است در فکرم برایت بنویسم. وقتی روز-گفتار آخر را شنیدم و خبر از پایان یک فصل و
نوید آشتی تو را با خویشتنت شنیدم، حس عجییبی داشتم. دوبار آن را گوش دادم، سپس
اولین روز-گفتارت را که سرسلسله جنبان این گفتارها بود دوباره شنیدم، سپس خطابت را
به شنونده این گفتارها، و در پایان نگاهی انداختم به مجموعه موضوعاتی که در این
برهه از زمان تو را به خود واداشته بود. براستی چنین می نماید که تو ندای درونت را
شنیدی و ازطریق "معجزه صدا" که گویی همیشه نماد "دیگری" یا شاید هم "فرا-من" باشد،
به یگانگی دست یافتی تا در چرخشی دیگر از زمان به تاویل دیگری از این یگانگی دست
یابی. البته اگر به نظریه سوژه و من باور داشته باشیم و به خیل سوگوارانِ شادمان
"مرگ سوژه" نپیوسته باشیم که خود حدیث دیگری است از سویدای جان آدمی در گذر زمان و
مکان.
به هرحال از این که خود را یافتی و با خود به آرامش و سازگاری رسیدی صمیمانه
خشنودم. گویی به تعبیر نیچه به زندگی و خودت آری گفتی! اما من به عنوان شنونده
روز-گفتارهایت همیشه منتظر بودم و دنبال می کردم این روز را. حالا که نگاهی می کنم
به موضوعات این روز-گفتارها درمی یابم که موضوع "رابطه و ارتباط" نه فقط در حوزه
خصوصی که بیشتر در حوزه عمومی جانمایه کلام و اندیشه تو بوده است. تلاش پیگیر و بی
قرارت برای ارایه درکي معاصر از عارفان طریقت آن خط سرخی است که تمام این گفتارها
را به هم گره می زند. این به تعریفی، به نظر من، یعنی دنیوی کردن عرفان، یعنی به
روزکردن شیوه سلوک معنوی، یعنی پیوند و آشتی عارف و عرفان با جسم. به عبارتی،
برداشت من این است که تو برآن بودی و هستی که ترک دنیا را که کمابیش خصلت عارفان
بوده است - به دلایل آن این جا کاری ندارم و به آن نمی پردازم- به زیستن در دنیا از
طریق فربه ساختن اندیشه رابطه و ارتباط بدل سازی: آشتی عارف با دنیا و آری گفتن به
زندگی در تمام وجوه آن! در این مقام عارفانه زیستن ترک و پشت کردن به دنیا نیست، که
دنیوی کردن عرفان و عارف از گذر شرکت فعال به معنای تغییر دادن آن بر اساس ادراک
کنش مند از جهان است، عارفانه زیستن واقعیت از گذر واقعیت بدون از دست دادن آن حس و
تجربه جاودانگی است که ما را از دربند افتادن این لحظه باز می دارد، اما ما را از
درگیرشدن و درآویختن از آن باز نمی دارد.
به همین جهت است که من حس می کنم تو در گذار از این مرحله به مسائلی می پردازی که
در عرفان ما و عارفان ما مهجور مانده بود. به همین خاطر هم هست که من برآنم در گذار
از این وادی است که تو به خودت، به آن چه که بودی و هستی آری می گویی و می پذیری
وجودت را، لحظه ات را، حالات و آناتت را، بی هیچ شرمساری و بی هیچ شوروجدانی. شاید
بتوان گفت آن چه عارفان معاصر را از عارفان سنتی تفکیک می کند همین نگاه معاصر به
زندگی و جهان است، همین آشتی و تن دادن به لحظه، در لحظه بودن و ماندن و به نوعی
استنشاق اشراق لحظه در زنجیره ابدیتی است که سالک طریق را از حل شدن و گم شدن، مسخ
شدن و مهارشدن در تفسیر حاکم از واقعیت بر حذر می دارد.-- بماند که این داستان مدرن
و سنتی نیز کم کم به اصطلاح تورم زای و بی معنایی دارد بدل می شود، زیرا که مدرنیت
به مفهومی دود شدن در لحظه و به هوا رفتن است که این خود فانی بودن آن است.
خلاصه کنم: این برداشت من از روز-گفتارهای تواست. فرهنگ ما، که عرفان وجهی از آن
است، دچار ابدیتی است که لحظه را به فراموشی سپارده است. اکنون نیز که دریافته است
یا دارد در می یابد که "زندگی، آب تنی کردن در حوضچه اکنون است" به خود از درد می
پیچد و معلوم هم نیست که به زایمان برسد یا سر زا از بین برود یا به سقط جنین یا
سزارین کارش بکشد. دشواری آدمی از همان ابتدای نزولش یا جلوسش یا حلولش، کدام نمی
دانم؟، درست همین تناقض و ناسازگاری میان لحظه و ابدیت است که سپس در روایت هایی
مانند امر عرفی و امر قدسی، نسبیت و امر مطلق، علت و دلیل، جامعه و فرد، من و ما
تجلی می یابد. به عبارتی همین ادراک جهان به سان این یا آن است و نه هم این هم آن
که در میان ما، این سرگشتگان وادی ابدیت و بازماندگان از وادی لحظه، این تصور را می
کارد و برداشت می کند که نمی توان عارف بود و ماند اما با زیستن حشرونشر داشت.
نمی دانم برداشت من از روز-گفتارهای تو درست است یا نیست، گرچه این جمله نیز بی
معنی می نماید زیرا متن تو متن صامت نیست و قداست و مرجعیت متن نیز ضربه خورده است،
و حقوق مولف نیز آیا در این جا و در این تراز صادق است یا نیست، یا من دارم تاویل
خودم را در متن روز-گفتارهای تو می نشانم یا آرزویم را بیان می کنم. بی تردید چنین
برداشتی پرسش های بسیاری برمی انگیزد بخصوص از حیث تداوم یا گسست از متن تاریخ
عرفان.
من ازاین جنبه است که روز-گفتارهای تو را درباره امر بسـآوایی یا لامسه و سکس نگاه
می کنم. و آن چه را که نوشتم مصداق همین نگرش تو به این جنبه وجودی یا بقول بعضی ها
وجودی ترین جنبه زیست آدمی می دانم. به سخنی آن برداشت تو از این موضوع مرا به
صرافت بیان این مطالب می اندازد.
تاکید می کنم که بسیار خشنودم که موضوع مهم حوزه عمومی را برجسته و بیان کردی. و
رابطه سالک طریق را با آن برشمرده و از آفات عرفان سخن گفتی، هرچند که به قول خودت
شاید بهتر می بود بیشتر در باب آن سخن می گفتی. در همین راستاست که من آشتی تو را
با خویشتنت و پذیرش خودت را به منزله مصداق همین آشتی با زندگی می دانم: مصداق غرق
شدن در لحظه برای درک عظمت و شکوه ابدیت جاری در این لحظه!
باری، آرش جان، این را هم بگویم که غمگین شدم که پایان این فصل در زندگی ات مصادف
است با بستن این روز-گفتارها. ضرورتش را می دانم و قبول می کنم. این خود نشانه
صداقت تواست. گرچه صدایت روزنه ای بود و هست برای من بر این جهان. به هرحال در این
روزگار "معجزه شنیدن" را تجربه کردم. نمی دانم چرا دوست دارم به تو بگویم تامل کن و
تجدید نظر، با این که می دانم این کار درستی نیست.
درباره مطالب تو درباره آن چه در باب سکس و کانت و رابطه چونان گفتگو و محرمیت در
اندیشه ام. با این نظر تو هم موافقم که زیستن در مرز، فرسایشی است. اما دوست دارم
درباره این دو مطلب نامه جداگانه ای برایت بنویسم.
با گرمترین سلامها
امیر
۱ می ۲۰۰۵
نقد و نظر يك دوست ۱۰:
آنچه اکنون در پي نوشتن آن هستم چند نکته در باب روزگفتار
"بازي زندگي" است. اگر بخواهم شرح بشدت خلاصه و شايد ناکاملي
از آن روزگفتار بنويسم اينگونه است که اين روزگفتار مدعي است
که نبايد چنان زندگي را جدي انگاشت تا نهايتا از معنا تهي شود
بلکه بايد بتوان به جنبه هاي سبک، خرد و "مبتذل" زندگي دل سپرد
و شادي را در آن ها يافت و بر اينسان روزي نخواهد بود تا جنبه
اي لطيف، خرد و شادي آور در زندگي نيابيم اما نکاتي که در اين
باب به نظرم مي رسد:
۱- اگر بخواهيم تصويري کاريکاتور گونه از تبعات اين روزگفتار
ترسيم کنم، مردي را مي بينيم که درون کافه نشسته است و مشغول
نوشيدن يک استکان چاي داغ است و به شعله هاي فروزان آتش چشم
دوخته و گاه به گاهي نگاهي به پنجره مي اندازد و تماشاگر روز
باراني مي شود و مردمان هراسان در زير باران ... (پيشتر مي
روم) او با دوست خود مشغول صحبت درباره آخرين مدل ماشيني است
که ديروز ديده است؛ پس از مدتي بحث فرد مذکور از کافه بيرون
مي رود و پس از چندي قدم زدن به کافه ديگري مي رود و بحث ديگري
در باره حشرات مزاحم آغاز مي کند... (پيشتر مي روم) به خانه بر
مي گردد و با اشتياق مشغول غذا خوردن مي شود ، تلويزيون را
روشن مي کند و با اشتياق ساعتها دل به يک برنامه تلويزيوني مي
سپارد (و نهايتا) اين مرد که به عنوان مثال مشکل مالي ندارد،
هر روز و هر روزش را بدينسان سپري مي کند چرا که قادر است از
شرکت در بازيهاي گوناگون لذت جويد و به آنها دل سپارد و از
سرخوشي صحبت در باب مدل هاي تازه ماشين لذت برد و از غفلت
تلويزيون به وجد آيد و... حتي مي توانم کاريکاتوري ديگر
برسازم. مردي که در کافه نشسته است و آنقدر در اطراف خود موضوع
جالب توجه مي يابد که تمام روز و شب (هاي) خودرا در همان کافه
مي گذراند، از رنگ و فرم ميز ها گرفته تا افراد مختلفي که در
کافه مي آيند و مي روند؛ رنگ و فرم لباس افراد و يا لحن وتن
صدايشان و يا کلمات مورد استفاده شان، همه و همه مي تواند او
را سرگرم کند ... در واقع آنچه که دوست دارم در خلال اين چند
نکته بدان بپردازم اين است که مرز و حد بين آنچه روزگفتار بدان
مي خواند و کاريکاتور هاي من کجاست.
۲- در اينجا قصد آن ندارم که در بحث فراخ ذاتي و يا نسبي بودن
ارزش وارد شوم. اما در نظر بگيريد در يک بازي فوتبال عده اي
سخت براي بردن تلاش مي کنند و حتي شايد براي بردن از ضرب و جرح
هم ابايي نداشته باشند. حال اين بازي از نگاه سياستمداري که
مشغول بازي سياست است چقدر کم اهميت مي نمايد. دخترکي را تصور
کنيد که با عروسکهايش مشغول بازي است واي که دو بازي قبلي چقدر
درنظرش بي معني است. يعني به نظر ميرسد وقتي درگير يک بازي
هستيم و در جو و زمين بازي قرار داريم و از قوانين بازي اطاعت
مي کنيم و هدف بازي را مي پذيريم اين بازي معني دار و داراي
ارزش مي شود گرچه شايد از نگاه افراد بيرون (يا حتي خود فرد
از بيرون) بازي کاملا جديت خود را از دست مي دهد. آنچه در يک
بازي ارزش محسوب مي شود در بازي ديگر بي ارزش محسوب مي شود
(گرچه به نظرم مي رسد خود اينکه واژه ارزش در چه بازي يا زميني
معني دار است قابل بحث است) حال اگر بخواهيم به مقايسه و يا
مهمتر داوري بين بازيها بنشينيم احتمالا نياز به بازي فراختر و
يا حداقل ديگري داريم که در آنجا به ارزش داوري بپردازيم مثلا
از ديد عارفي که تمام عمر خود را در دير به عبادت گذرانده است
بازي هاي پيشين چقدر بي ارزش است (تا اينجا به زباني ديگر نکات
روزگفتار را تکرار کردم) اما گاهي به نظرم مي رسد که اين جمله
کيرکگوربسيار عميق است که: “وقتي مساله حقيقت به شيوه آفاقي
مطرح مي شود، تفکر به حقيقت به عنوان امري خارجي که صاحب معرفت
با آن ربط و نسبت دارد، رويکرد آفاقي دارد. در واقع در اين نوع
رويکرد، تفکر در باب ارتباط نيست بلکه در اين باب است که آيا
صاحب معرفت با حقيقت ربط و نسبت دارد يا نه. اگر آنچه وي با آن
ربط و نسبت دارد حقيقت باشد، فاعل شناسايي محاط به حقيقت است.
اما وقتي مساله حقيقت بصورت انفسي مطرح مي شود تفکر رويکرد
انفسي به ارتباط خود دارد. اگر چگونگي نسبت، محاط به حقيقت
باشد، وي محاط به حقيقت است؛ حتي اگر آنچه فرد با آن ربط و
نسبت دارد حقيقي نباشد.“ ... “بعلاوه اينکه اگر فرد يا فاعل
شناسا واقعا مي توانست از خود فراتر رود حقيقت براي او چيز
کاملي بود اما بعلت کرانمندي فقط در يک "آن" است که فاعل
شناسايي هستي دار اتحاد امر نامتناهي با امر متناهي را در مي
يابد و وي در آن لحظه يا آن از هستي فراتر مي رود و آن لحظه يا
آن، لحظه "شورمندي" است. در واقع شورمندي براي فردي که هستي
زماني دارد اوج هستي داري است.” از اين سخنان مي خواهم بدانجا
برسم که با نگاهی انفسی عملا موضوع بازی از اهميت خارج می شود
يعنی بدين سان که اگر فرد در بازي خاصي با نهايت ايمان و جديت
شرکت کند و در شورمندي غرقه شود بنابرنظر کيرکگور وي با حقيقت
نسبت و تماس دارد حال آن بازي هرچه مي خواهد باشد.
۳- اما به هر حال اجتناب ناپذبر و حتي مطلوب است که گاه فردي
از آن بازي که در آن سخت مشغول است قدمي بيرون بگذارد و از
بيرون بدان بنگرد و قطعا از چشم انداز بيروني بازي از آن جديت
ساقط خواهد شد و بنابر روزگفتار فرد مي تواند در اين لحظه طنز
irony نهفته در سرشت زندگي را لمس کند. اما همانگونه که
روزگفتار تاکيد مي کند وجود اين عنصر طنز ( و بي اهميت بودن
جديت بازيها از منظر بيروني) نبايد سبب شود که فرد از شرکت در
بازيها (از شرکت شورمندانه در يک بازي) بگريزد. چرا که از نگاه
بند قبلي تاکيد بر سخني که گفته مي شود نيست بلکه تاکيد بر
چگونه سخن گفتن است. يعني موضوعِ بازي مساله اصلي نيست بلکه
مساله سير باطني است و اينگونه است که در اين بند مي خواهم
تاکيد کنم که اگرچه دريافت ولمس طنز موجود در سرشت تمام آنچه
مي کنيم نه تنها مطلوب که اجتناب ناپذير است، اما اين به هيچ
وجه نبايد فرد را از شرکت جدي و همراه با شور و دلنگراني در
بازي باز دارد. غير از نگاه بند دوم در اينجا دليل ديگري نيز
در رد جدي نگرفتن بازي (زندگي) به نظرم مي رسد. در اينجا بازهم
به طور ساده و کاريکاتورگونه همان مردي را که در بند اول ترسيم
کردم مي بينم. او از شرکت کاملا جدي و دلنگرانه در بازيها
اجتناب مي کند و ابهت هيچ حقيقت ازلي و ابدي و مهمتر از آن
مساله سعادت بشري او را دلنگران و پريشان نمي کند. او از شرکت
در بازيهاي گوناگون خوش است و تمام اوقات خود را صرف بازيهاي
مختلف و عبور از يک بازي به بازي ديگر مي کند. تازه مي توان
فرض کرد که در هنگام عبور از مرز بازيها کاملا طنز موجود در
سرشت زندگي را در مي يابد و دل بدان خوش مي دارد. ( ديدن اين
طنز هنگام عبور از يک بازي به بازي ديگر، نيازمند تامل و ظرافت
است) اما به نظرم مي رسد که کمک گرفتن از واژه" روزمرگي" در
اينجا بسيار موثر است. يعني چنين فردي با گذشت زمان قادر به
ادامه فارغ دلانه روش قبلي نيست و پس از زماني زندگي را ملال
افزا و کسالت بار خواهد يافت و حتي اگر در اين نکته نيز بر
صواب نباشم به نظرم مي رسد که فردي که تمام زندگي خود را در
جنبه هاي گوناگون خرد و لطيف زندگي مي گذراند و با سرخوشي
همواره از يک بازي به بازي ديگر مي رود نهايتا نخواهد توانست
رشته وحدت بخشي در زندگي خود بيابد و با نداشتن "اصالت" زندگي
خود را پس از گذشت سالها بي معني و از دست رفته خواهد يافت. به
هر حال به نظرم مي رسد که فرد بايد بتواند با اشراف و آگاهي به
بازي بودن يک بازي به شرکت شورمندانه و دلنگرانه در آن بازي
همت گمارد ( و چه بسا خود بازي خود را بیافريند)
۴- اما به هر حال اعتراف مي کنم که عليرغم بند ۲ ، وقتي به
فردي که تمام زندگي خود را با نهايت شورمندي و جديت به شناخت
حشرات موذي و يا فرم هندسي ميز هاي کافه ها يا به جمع آوري
تمبر پرداخته است، فکر مي کنم يک "که چي؟" بزرگ به ذهنم هجوم
مي آورد. يعني گاهي برخلاف آنچه که در بند دوم نوشتم، فکر مي
کنم که تنها نفس حضور شورمندانه در زندگي کافي نيست و بدين
سان به نظرم مي رسد که نهايتا موضوع بازي که دلنگرانه و
شورمندانه در آن شرکت مي کنيم بايد ربط و نسبتي با اخلاق يا
زيبايي يا الهيات (که در نظرم نهايتا يکيست) داشته باشد و
اينگونه است که فکر مي کنم فردي که در کافه مي نشيند و از نفس
داغ بودن چاي به وجد مي آيد به نوعي دست به مکاشفه اي زيبايي
شناسانه مي زند ( و شايد اينگونه بتواندآن را با يک بازي
شورمندانه همراه نمايد).
۵- نهايتا به طرز واضحي مي دانم که نکات پراکنده اي که نوشتم،
جنبه و نکته اي اساسي از روزگفتار را مورد غفلت قرار مي دهد و
انگار زماني که مي خواهم در باره آن تمرکز کنم و بنويسم ، از
روح اصلي روزگفتار دور مي شوم. به هر حال به نظرم تاکيد اصلي
روزگفتار بر اين بود که گاهي بايد بتوان از جنبه هاي خرد
زندگي لذت برد اما باز وقتي به آن فکر مي کنم اين سوال به ذهنم
هجوم مي آورد که آري اگر حق با روزگفتار باشد آيا مي توان
همواره بدان شيوه زيست و اگر ممکن است آيا مطلوب نيز هست؟
امیر صائمی، ۱۹ آوریل ۲۰۰۵
سپاس:
دست اندرکاران ارجمند صفحه ی فرهنگ و اندیشه ی روزنامه ایران معرفی لطف
آمیزی از سایت من داشته اند ، و از سر لطف یادی هم از من کرده اند.
ازمحبت ایشان سپاسگزارم. مطلب ایشان را می توانید در اینجا
بخوانید:
روزنامه
ایران ۱۷ اسفند ۱۳۸۳
نقد و نظر يك دوست ۲:
...جایی که من برایم سوال پیدا میشود همانجایی ست که میگوییم
اینها که مجذوبان نامیدی از نوادرند. آیا واقعا از نوادرند،
یا اینکه در میان آدمها گم اند و ما نمیبینمشان چون به دنبال
پیچیدگی بیش از حد میگردیم؟ به گمانم مشخصه ی آن آدمی که آنقدر
با خدا نزدیک است این است که خیلی توجه بقیه را به خود جلب
نمیکند... خیلی معمولی است... خیلی حل است در هستی. آیا نادر
هستند یعنی کم هستند، یا اینکه ما دور و برمان را نگاه میکنیم
و این آدمها را نمیبینیم و فکر میکنیم که کم هستند، چون گمان
میکنیم که باید حتما یک آدم فرهیخته ی شسته و رفته ی آنچنانی
را ببینیم که در ذهنمان بتوانیم بپذیریم که آن شخص حضور مقدس
را میبیند و لمس میکند؟
ناصر
۲۰ اکتبر ۲۰۰۴
حاشیه ای
بر ملاحظات فوق ۲:
به گمانم نکته ای را باید در موافقت با رأی تو تصریح کنم.
فرهیختگی در سپهر عالم معنا به معنای درس خواندگی و دانشمندی نیست، به
معنای زیستن بصیرت مندانه است. حکیم کسی نیست که زیاد می داند،
کسی است که ژرف می داند. بیشتر پیامبران آنچنان که به ما گفته
اند "امی" بوده اند، و از پیامبر بزرگوار اسلام نقل است که بیشتر اهل
بهشت ابلهان اند. ( البته روشن است که این "امی" بودن و "ابلهی" به
معنای بیسوادی و کوردلی و حماقت نیست. نوع خاصی از بودن است.)
امر مقدس در زندگی هرروزینه ی ما جاری است، اما کسی آن را می بیند که
اولا ً پروا و دغدغه ی آن را داشته باشد، و ثانیا ً زندگی هرروزینه اش
را متأملانه میزید. برای مثال، ببین ما چه آسان و غافلانه نفس می
کشیم، بدون آنکه توجه داشته باشیم ما از طریق تنفس چگونه با جهان
بیگانه ی پیرامون خود در می آمیزیم و یگانه می شویم. در سنت
بودایی، همانطور که می دانی، یکی از مهمترین تعالیم سلوکی آموختن نفس
کشیدن است، به ما مراقبه و هوشیاری نسبت به این پیش پا افتاده ترین
فرایند جسمانی را می آموزند. البته وقتی که این توجه و بصیرت در
جان فرد نشست مشاهده ی تقدسی که در نفس کشیدن موج می زند چندان دشوار
نخواهد بود. به هرحال، مقصودم این است که فرهیختگی در عالم معنا
از جنس حکمتی است که از مجرای زیستن متأملانه حاصل می شود، نه انبوه
دانشی که فرد از راه کتاب و دفتر می آموزد.
اما درباره ی مجذوبان، به گمانم حق با توست که بسیاری از ایشان در میان
خلایق اند اما از دیده ها پنهان، یعنی حقیقت حالشان بر اطرافیان پوشیده
است. عارفان ما به استناد روایتی از پیامبر بزرگوار اسلام، ایشان
را مستوران قباب غیرت الهی می دانستند. ولی دقیقا ً به همین دلیل
که از چشم ما پنهان هستند، ما محجوبان در موضعی نیستیم که بتوانیم
درباره ی شمار آنها داوری کنیم. به بیان دیگر، اگر بپذیریم که این
افراد (یا حقیقت حال ایشان) بر ما پوشیده است، چگونه می توانیم آنها را
شمارش کنیم، من برای آنکه تعداد ایشان را برآورد کنم، نخست باید ایشان
را بشناسم، و حقیقت حالشان را دریابم، یعنی باید بتوانم تشخیص دهم که
آیا این فرد خاص به آن طایفه تعلق دارند یا نه. بنابراین، اگر تو
از من شمار آنها را می پرسی، من در پاسخ لا ادری هستم، یعنی به واقع
جوابی ندارم و اساساً در موقعیتی نیستم که بتوانم برای آن پرسش پاسخی
تدارک ببینم. اما اگر از من بپرسی عارفان بزرگ در این باره چه
گفته اند، باید بگویم که ظاهراً جملگی بر این باور بوده اند که شمار
این گونه افراد کم است. البته این "کم بودن" می تواند به این معنا باشد که شمار ایشان وجوداً اندک
است، یعنی مثلا ً در عالم چند تن از این افراد بیشتر وجود ندارد.
یا می تواند به این معنا باشد که شمار ایشان در عالم زیاد است، اما از
آن میان شمار بسیار اندکی نقاب از رخ بر می دارند و حقیقت حال خود را
بر ما آشکار می کنند. این تفسیر دوم با تلقی تودرباره ی
شمار ایشان کاملا ً سازگار است. ذوق من هم این تفسیر دوم
را بیشتر خوش می دارد. اما حقیقت امر را چه کسی جز خداوند و
روحهایی که ینظر به نورالله اند، می داند؟
آرش
۲۱ اكتبر ۲۰۰۴
نقد و نظر يك دوست ۱:
روزگفتارهایت را دنبال میکنم. [...] تازگی آخرین آنها را شنیدم که درباب خدا و
ایمان و تجربه ی امر مقدس در ترس و تسلیم شدن بود.[بخش روز-گفتارها، روزگفتار به
تاریخ 04-15-10 قسمت دوم] یک حسی در سراسر این حرف با من بود که رهایم نکرد، و گفتم
شاید باید برایت بنویسم. [...]
پس تکلیف آن کسی که حالش حال «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست» هست چه
میشود؟ آن کسی که حضور خدا را در هستی دور و برش میبیند و خیلی دنبال دلیل هم نیست،
چون عیان است و حاجت به بیان ندارد؟ فرض حرف اینست که یک پدیده ی بسیار پیچیده ای
هست که ما داریم سعی میکنیم زور بزنیم و درکش بکنیم (که البته بسیار هم مصداق دارد)
و آنوقت نتیجه آنست که نه زور زدنی است و نه اثبات طلب کردنی. باید تجربه ی هول
انگیزی داشت تا پذیرفتش .اما این داستان مال آن آدمهایی است که جامعه ی مدرن امروزی
دورشان کرده است از خود [..] و حالا باید یک شوکی دست بدهد تا بیدار شوند. آن کسی
که از حضور مقدس و از ژرفنای هستی دور نیست، برایش خیلی بدیهی باید باشد. خدا را
میبیند. خدا را حس میکند. بدون این که بخواهد، یا به آن فکرکند، یا شکی برایش باشد.
ایمان دارد چون هستیش ایمان است. اگر بپرسی از او که چرا ایمان دارد خیلی جوابی
ندارد که به تو بدهد. چرا نباید داشته باشد؟ یا حتی شاید بپرسد که ایمان چیست؟
شاید اینقدر پیچیده و سخت و در رمز و راز نیست ماجرا. ما آدمها بعضی هامان رفته
ایم توی هزارتو ها و خودمان دستی دستی خودمان را گم کرده ایم، و دنبال راه حلهای
پیچیده هم میگردیم. این سوالها را علم مطرح کرد، ولی آیا آن وجود مقدس - اگر هست -
پیش از وجود علم نبود؟
گمان میکنم که در این که یک تجربه ی شخصی یا یک سری تجربه ی شخصی منجر به ایمان
میشود هم عقیده ایم، ولی احساس میکنم که آن تجربه ی شخصی نوعی دیدن است - باید خدا
را ببینی - و برای بعضی دیدن خدا خیلی ساده است و به ترس و غیره کاری ندارد. راه
میروند و نفس میکشند و خدا را به هر سو که نگاه میکنند در جریان هستی میبینند. علت
این که احساس ناآرامی از حرفت گرفتم شاید این بود که آن نقطه نظر نتیجه اش این است
که خدا را طبقاتی میکند... قشر فرهیخته میتوانند تجربه اش بکنند ولی شبانها را چه
به این که بروند و تفکر بکنند و تازه با تفکر هم نتوانند به ایمان برسند و پس به
دنبال آن تجربه های عمیق خاص بروند؟
ناصر
۱۸ اکتبر ۲۰۰۴
حاشیه ای
بر ملاحظات فوق ۱:
من تقریبا ً با امهات رأی تو موافقم. ایمان بسط آفرین شبان وار که خداوند را به
آشکارگی در تمام ذرات عالم جاری می بیند، به باور بسیاری از معلمان عرفان ایمانی
اصیل و والاست. و البته چه بسا بسیاری روحهای مستعد چندان بختیار باشند که به اندک
کرشمه ای که از آن سو می بینند، تمام روحشان آتش وش شود، یعنی یکسره روشنایی و گرما
شوند و به چنان مرتبه ی والایی برآیند. عارفان این طایفه ی بختیار را "مجذوبان" می
نامند، و به تعبیر مولانا ایشان کسانی هستند که چاه ناکنده برایشان آب می جوشد. اما
دیگران برای رسیدن به آب (یعنی تجربه ی حضور خداوند) باید رنج چاه کندن را بر خود
هموار کنند. در واقع توصیه بزرگان به مجاهدت با نفس و طی طریق ومراتب سلوک، تشویق
ما محجوبان و محرومان به چاه کندن بوده است. در واقع آن کسانی که به صرافت طبع و
تفضل الهی به هرجا که می نگرند، خداوند را می بینند، از نوادرند. بقیه ی ما تردامن
و محجوبیم و برای وصال باید مجاهدتی در خور بورزیم. بنابراین، به گمانم نباید نظریه
سلوک را زیاده نخبه گرایانه و برمبنای تجربه های گروهی اندک از بختیاران سامان
ببخشیم. نظام سلوک مثل نظام آموزش و پرورش است، ما نظام آموزشی را عمدتا ً برای
دانش آموزان متوسط ( که بخش اعظم دانش آموزان را تشکیل می دهند) طراحی می کنیم، نه
برای آن گروه اندک شماری که از هوش و نبوغ ویژه برخوردارند. شاید تفاوت رأی ما در
این باشد که من تجربه ی حضور خداوند ( تجربه ی اصیل خدای واقعی، نه تجربه خدای وهمی
ای که برساخته آرزواندیشی ها و القائات فرهنگ و سنت است) را حال یا مقامی می دانم
که در غالب موارد پس مجاهدتهایی دست می دهد. مثل میوه ای که بر شاخسار درختی می
روید؛ میوه ثمره ی سالها رشد و بالندگی صبورانه ی درخت است. من با تو موافقم که
خداوند همیشه وجود داشته و دارد و لذا همیشه وجوداً حاضر است. هیچ سالک طریقی در
این امر تردید ندارد ( وگرنه کوله بار خود را بر دوش گرفته تا چیزی را که نیست
بجوید؟) دغدغه ی سالک این است که چگونه می تواند با آن موجود دیدار کند، یعنی او را
به حوزه ی تجریه خود در آورد. میان وجود یک چیز و تجربه آن چیز و علم به اینکه آنچه
اکنون می آزمایم آن چیز است، فاصله است. سالک طریق می داند که خداوند هست، اما می
خواهد او را دریابد، و هنگامی که او را دریافت، بداند که او را دریافته است. من
خصوصا ً با این رأی تو موافقم که ما آدمیان امروزین به معنای عمیقی از خداوند
محجوبیم. فقدان تجربه ی حضور امر مقدس در جهان جدید ناشی از دو علت است: محجوبیت ما
از او، و بالاتر از آن محجوبیت او از ما. ( من وقتی جایی دراین باره بحثی مفصل
داشته ام. اگر وقت و حوصله ات اجازه داد، گفتار مرا درباره ی موقعیت ایمانی بشر
مدرن بشنو. آن را در سایت، در بخش الهیات می توانی بیابی.)
اما مایلم نکته ای هم درباره ی تجربه وحشت و اندوه بگویم. عارفان ما به ما آموخته
اند که در طریق معنا ما دو نوع خوف داریم: خوف در مقام طریقت، و خوف در مقام حقیقت.
خوف طریقتی به معنای آزمودن سویه های تراژیک هستی است. به باور ایشان این نوع تجربه
ها روح را در وضعیتی قرار می دهد که فرد را برای تجربه ی امر مقدس آماده می کند. در
سنت عرفانی ما مولانا بدون تردید از شادترین عارفانی است که ظهور کرده است. خود او
به ما می گوید :
|
باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدلتریم |
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش |
|
خون ما بر غم حرام و خون غم برما حلال |
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش |
اما همین مرد در جای جای مثنوی ما را به
ترجیح اندوه بر شادی فرا می خواند. البته این امر به معنای دعوت به غصه خوردن و
زانوی غم بغل کردن نیست، به معنای تأمل و ژرف کاوی در سویه های سوگناک هستی است،
روشی برای کشف و حکمت آموزی است. و مقصود از آن "شادی" مذموم همانی است که در قرآن
از آن به "فرح" یاد می شود، یعنی فراغبالی از سر غفلت و بی خبری، خوشباشی غافلانه.
خوف در مقام حقیقت وضع وجودی عارف است در محضر خداوند. این خوف از جنس "خشیت" است،
یعنی وضع وجودی توست در برابر هیبت امر عظیم. مولانا در چندین جای مثنوی تجربه ی
روح عارف را در برابر خداوند همانند تجربه ی آهویی می داند که یکباره خود را در
برابر شیری درنده می یابد:
|
ای رفیقان راهها را بست یار |
آهوی لنگیم و او شیر شکار |
|
جزکه تسلیم و رضا کو چاره ای |
در کف شیر نر خونخواره ای |
البته خداوند هر لحظه به شکلی بر روح آدمی
تجلی می کند: وقتی که به صفت جلال خود رخ بنماید، خوف و خشیت بر می انگیزد، و وقتی
به صفت جمال خود آشکار شود، دل می رباید و عشق انگیزی می کند.
آرش
۱۹ اکتبر ۲۰۰۴
|